|
|
|
|
|
چه زیباست این دو کلمه و چقدر به هم می ایند سبز و امید. این روزها اگر بگویم خوشبخترین ادم دنیا هستم نه شوخی کردم نه دروغ گفته ام. البته که من این احساس خوشبختی را پیش تر دوبار تجربه کرده بودم. یکی دوم خرداد که خیلی بچه بودم ولی فهمیدم خوشبخت خواهیم شد با اینکه درک چندانی هم از خوشبختی نداشتم و انها هم صد البته نگذاشتند ما بفهمیم. یک بار هم قبولی کنکور کارشناسی بود که فکر کردم با ان قبولی همه چیز به دست می اید که بعدها دیدم بیش تر از سراب بزرگی که وسطش یک چاه هم هست نبود. اما این احساس خوشبختی جنس دیگری دارد و من سراب دیده، چاله افتاده این بار با تمام وجودم احساسش می کنم. درک من از خوشبختی شاید عجیب باشد اما معتقدم خوشبختی کشتی هست که در اقیانوس امید در حال حرکت هست و یا سیبی هست که از درخت امید می افتد یا قورمه سبزی هست که با امید پخته شده. خوشبختی های من محصول یا همراه امیدهای من هستند و به طرز عجیبی در هم عجین هستند. خوشبخت هستم چون امیدوارم. اما این امیدها چه هستند که مرا خوشبخت کردند. 1. ما خیلی هستیم. 3 سال پیش بود یا شاید هم 4 سال. مهم سال و روز و ماه ان نیست فقط خاطرم هست روزگار سیاه دولت احمدی نژاد بود و اشتباه ساده یک پستچی در یک روز افتابی، خیلی نا امیدم کرد. ماجرا از این قرار بود که پستچی زحمت کش، روزنامه داخلی مجاهدین انقلاب اسلامی(عصر ما) را اشتباها به صندوق پستی ما انداخته بود. و از قضا ان روز من اولین نفر بودم که بسته را دیدم و با این که متوجه اشتباه شدم ولی حرص خواندن یک روزنامه سیاسی ان هم داخل سازمانی نگذاشت تا بسته را باز نکنم. مشترک محترم ان بسته کسی نبود جز معلم دوران دبستان من، راهنمایی برادرم و همسایه دیوار به دیوار ما. کسی که در تمام این سال ها می دیدمش در مدرسه، در کوچه در مسجد حتی در کوه ولی با این همه نزدیکی هیچ ذهنیتی از دیدگاه های او نداشتم. حتی تا ان روز خبر هم نداشتم که معلم دیروز من یک اصلاح طلب هست. از نگاه نزدیک یا سرسری این مسئله با اهمیت نیست ولی عمیقا اگر موضوع واکاوی شود به عمق فاجعه می شود پی برد. مشکل اساسی ما( نیروهای دگر اندیش یا دگر خواه!!) ضعف وحشتناک سازمانی بود. در مقابل ما با بسیجی طرف بودیم که بسیار منسجم عمل می کرد ، در مساجد در مدارس در دانشگاه ها و تقریبا همه جا حضور داشت و با زنجیره ای از پول نفت و نام دین به هم وصل بود. در این بین من حتی خبر نداشتم که همسایه ای دارم که علایق مشترک داریم. این انسجام نداشتن و جزیره ای بودن ان روز ناراحتم کرد اما ناامیدی وقتی سراغم امد که هیچ ایده ای برای انسجام دادن یا داشتن نداشتم و اینده ای هم نمی دیدم. چه طور می شود با یک سازمان نیمه نظامی که به همراهی روحانیت در سراسر کشور گسترده شده رفت درحالی که از احوای همسایه هم خبر نداری. این روزها ورق طور دیگری برگشته و ما همدیگر را خوب پیدا می کنیم. چنبش سبز به ما هویت داد، همرنگمان (سبز) کرد، هم صدایمان کرد و در یک کلام جمع مان کردو نشان داده چقدر زیادیم. این زیاد بودن برای ما امید دارد و برای انها ترس. 2. ما یک صدا هستیم. یک انگلیسی درباره احوالات ایرانیان گفته بود" دو ایرانی نمی توانند کاری را با هم انجام بدهند حتی اگر این کار گرفتن پول از نفر سومی باشد" البته این دیپلمات انگلیسی در گذشته های دور زندگی می کرده و سخنش هم بر می گردد به پدران پدران ما. اما هنوز یک سری از رسوبات(میراث) ان در ذهن و روح ما هست. هیچ وقت فراموش نمی کنم دورانی که در انجمن اسلامی بودم. با اینکه به اندازه کافی مشکل با بسیج و مسئولین دانشگاه داشتیم اما بیشتر وقت و انرژی ما صرف حل مشکلات داخلی( چه فکری چه تشکیلاتی) انجمن می شد.دامنه دعواها از فرستادن یا نفرستادن نامه تبریک به فلان مقام دانشگاه تا برگزاری برنامه و حتی شرکت یا عدم شرکت در انتخابات و ... گسترده بود. بعضا با خرد جمعی حل می شد ولی اغلب چنان پیچیده می شدند که هیچی خردی توان حل انها را نداشت( بماند که خیلی از خاطرات خوب به همین دعواها بر می گردد). شبیه این مشکلات در سطح کلان تر در جامعه هم وجود داشت. در احزاب و روشن فکران هم به سختی یک اشتراک فکری می توانستی پیدا کنی. بدترین انها مربوط می شود به روزهای پس از انتخابات 84 و قول های دکتر معین مبنی بر راه اندازی جبهه دموکراسی خواهی. جبهه ای که قرار بود توسط خردمندان قوم سامان داده شود ولی در مرحله اساسنامه نوشتن مرد. در مقابل ما جبهه اصول گرایی بود که همه با انگیزه های متفاوت به طناب ولی فقیه وصل بودن و جبهه ای کاملا یک دست در مقابل ما قوم از هم گسیخته داشت. امیدی که این روزها در وجودم شعل می کشد بر می گردد به همین یک صدایی ما. دیگر هیچ مرزی بین ما نیست از گوگوش در نیویورک تا منتظری در قم(البته که این دو دامنه ما نیستند و دامنه نیروهای ما خیلی خیلی وسیع تر هست)، همه فریاد می زننند که این دولت باطل نابود گردد و نماینده واقعی مردم قدرت را در دست بگیرد. ما امروز مداد رنگی هایی هستیم که در صفحه سفید ایران فقط سبز می کشیم. 3. ما جوان، فهمیده و خستگی ناپذیریم. به نظر خیلی کلیشه ای می ایند ولی حقیقت دارند. جوان بودن، فهمیده بودن و خستگی ناپذیر بودن همه مفاهیم نسبی هستند یعنی بستگی دارد ما از بالا! به لیوان اب نگاه کنیم یا از پایین!. در اینکه این جنبش، جنبش جوانان هست شکی نباید کرد حداقل می توان گفت جنبشی هست که در بستر جامعه ای که 70 درصد ان جوان هستند شکل گرفته. به واسطه این جوان بودن خستگی ندارد و مصمم در میدان هست. کمتر جنبشی در دنیا سراغ داریم که مردم در یک روز رسمی به خیابان بیایند بر علیه دولت شعار بدهند و باز برگردند به خانه و برای مراسم رسمی بعدی برنامه برنامه ریزی کنند. این سمچ بودن، این پا فشاری و استمرار هر دولتی را از پا می اندازد. فهمیده هست چون هدف دارد. بدون تعصب ورزی به ملیتی که دارم و با استفاده از مشاهدات من از ارمان ها و باورهای جوان های کشورهای دیگر(اسیا و افریقا) از اندونزی شرق اسیا تا نیجریه غرب افریقا مردمی و جوانانی مثل ایرانی ها پیدا نمی کنید که این قدر به ازادی و دموکراسی عشق بورزند. معلوم نیست کدام خدابیامرزی این تخم را در دل مردم کاشت ولی حالا برای خودش درختی شده که موقع میوه دادن ان رسیده. این جوان بودن و فهمیده بودن در هدفی که داریم امیدوارکننده هست. 4. ما همه جا هستیم. هاشمی رفسنجانی یک بار خاطره ای نقل کرده بود در مورد روش مبارزه قبل از انقلاب. ماجرا از این قرار بود که در بازار تهران یهودی بود که دستگاه چاپ داشت و فقط ضامن پولی بود که می گرفت. انقلابیون برای چاپ و تکثیر اعلامیه ها پول خوبی به این یهودی می دادند. جنبش ما نه از این پول ها دارد و نه نیازی به این مخفی کاری ها. شبکه ای هست. همه با هم با ای میل و فیس بوک وصل هستند. هزاران وبلاگ نویس، سواران نظام این شبکه هستند که از تاریخ تظاهرات تا شعارها و روش های دیوار نویسی و مبارزات دفاع شخصی و ... را پوشش می دهند. جنبش علاوه بر حضور مجازی در اینترنت، در دنیای واقعی هم گستردگی جغرافیای باورنکردنی دارد. در تمام قاره ها و اکثر شهر های مهم دنیا جنبش حضور دارد و به موقع در صحنه حاضر می شود تا از خجالت کودتاگران در اید. 5. خدا با ماست. این جمله خدا باماست حرف دل خیلی هاست. دیکتاتورهای و ادم کش های زیادی بوند که به اسم خدا مردم کشتند و یا به قول شریعتی این قدر که به اسم خدا و دین ادم کشتن به بهانه دیکر نکشتند. پس فقط از خدا نام اوردن دلیلی بر حق بودن و یا اینکه خدا هم با ما هست نیست. اما مصداق هایی وجود دارد که من باور دارم خدا همین گوشه کنارها با ماست. یکی از بهترین شعارهایی که از مردم شنیدم این بود" کروبی بت شکن، بت بزرگ رو بشکن". صدای الله اکبری که شب ها در پشت بام ها شنیده می شود یا در تظاهرات، یک معنی بیشتر ندارد و ان هم این هست فقط و فقط یک خدای بزرگ وجود دارد و ما هم فقط او را می پرستیم و دوست داریم(اینکه او چقدر دوستمان دارد بحثی جداست). بت های چوبی و سنگی قدیم جای خود را به اندیشه های داده اند که کارکردی مشابه همان بت ها دارند. من یک دوست بسیجی دارم(فکر می کنم تنها دوست بسیجی هم باشد) که چه در روزهایی که سرباز بود و چه این روزها که کارمند دولت هست همواره از سیستم از فساد و بی اخلاقی های ان گله می کرد. این دوست مهندس من شیرازی هست و حتما از روند پروژه قطار شیراز، اصفهان(شاید فاجعه مهندسی صد سال اخیر ایران باشد) هم باخبر هست، با این حال به خاطر علاقه شدید ولایت فقیه به این سرباز کوتوله اش( احمدی نژاد) در دوران انتخابات ریس ستاد مهندسان حامی احمدی نژاد شد. واقعا سخت هست باور این قضیه که مهندس باشی، در جریان امور باشی، فهمیده باشی، اگاه باشی، منتقذ باشی اما با این حال قدرت تصمیم گیری و ازاد اندیشی را نداشته باشی. این همان بت پرستی در هزاره جدید هست. بت پرست قدیم، چشم داشت به سنگ و چوبی که جان نداشتند، بت پرست جدید اما چشم هایش را می بندد به واقعیت ها، عاشق موجودات زمینی و غیر خدایی هست، برای انها همان جایگاهی را قائل می شود که مخصوص خدا و بر گزیدگانش هست. خدا با ماست، با ما که فقط او را می پرستیم. همه این ها و علاوه بر این ها امیدوارم می کنند. خدا در قران گفته مظلومی که ظلم را بپذیرد در ان دنیا بازخواست خواهد شد. جنبش مظلومانه ما با ایمان به خدا و به حول و قوه جوان ها و مردمی شکل گرفته که از ظلم خسته شدند، از تحقیری که در همه این سالها شدند، از فسادی که در جامعه هست از مرزبندی هایی که مردم را تقسیم بندی می کردند. مردم این بار درصدد گرفتن همه حقوق خود هست. حق اینکه بدون ترس با حاکم صحبت کنی، حق انتخاب روش زندگی، حق زندگی در یک اقتصاده بالنده، حق راست کردن سر وقتی می گویی ایرانی هستی. معلم ادبیات فرزانه ای داشتم که از کاوه اهنگر انتقاد می کرد که چرا وقتی پادشاه ظالم 18 پسرش را کشت قیام کرد. شاید شباهت جنبش ما به قیام کاوه در صبر و خودداری بیش از حد ان باشد ولی تفاوت بزرگ ان این هست که دیگر یک کاوه نیست، همه یک صدا و یک دفعه کاوه شدند و هزاران صدا و ندا برای ازادی بلند شد. تا زمانی که در این فضا زندگی می کنیم و مظلومی نیستیم که خدا از ما بدش بیاید، امیدوارم و خوشبختم.خوشبختی ما کامل خواهد شد وقتی شاهد ازادی را در اغوش بگیریم و بت بزرگ را هم بشکنیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 17:20 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام چشمهایم را می بندم و سعی می کنم تجسم کنم صحنه ای را که در برابر مردم عادی لباس رزم پوشیدم. تفنگ پری در دستانم هست که برای یک هدف متحرک لحظه شماری می کند. شهوت قدرتی که تفنگ و لباس و دیدن ترس در چشمان دیگران نصیبم کرده باور نکردنیست. مست از این شراب بودم و برای تفنن بیشتر مغز یک دختر معصوم را هم نشانه می رفتم. چه سرخوشی دارد وقتی باتوم می زنی، می ترسانی و می کشی و همه این ها را برای خدایی که این قدرت را به تو داده است تقدیم می کنی . چشمان بسته و تصویر مبهم ذهن چنان وحشناک هست که به ثانیه ای قد نمی کشد. اتفاقات افتاده در این دو ماه اخیر ایران حقیقتا برگ دیگری بر صفحات تاریخ ایران اضافه کرد. بررسی زوایای این کودتای ننگین و پیامدهای آن از زوایای بسیار قابل بررسی هست و چه بسیار گفته اند و نوشته شده است. در سه هفته ای که بعد از یک سال ایران بودم عجیب ترین روزهای عمرم بود که به چشمم دیدم. در یک شهر کوچک و بسیار محافظه کار دیدم جوانهایی را دو هفته مانده به انتخابات ،سبز پوش میدان ها و خیابان های اصلی شهر را قرق کرده بودند و برای تغییر و اصلاح چه قدر تقلا می کردند. از ترس کاملا بیگانه بودند. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که شاید بسیاری از آنها از نوجوانی پا به جانی گذاشته باشند. مطمئن بودم روزی درختی که در دوم خرداد کاشته شد ، اگرچه نگذاشتند آب بخورد و هر چه خواستند بر سرش اوردند روزی محصول می دهد. اما این محصول خیلی زودتر از ان چه انتظار داشتیم به بار نشت. پسر عمه 19 ساله من که شاید به یاد هم نداشته باشد چه اتفاقی افتاد در سال 76، درسال 88 یکی از سربازان عجیب و غریب اصلاحات شده بود، که تعجب همه را در برداشت. به طور شبانه روزی در ستاد مهندس موسوی فعال بود و از هیچ کاری هم ابا نداشت. روزی که باتوم خورده بود، از درد می خندید و به خانواده اش می گفت این همان انقلابی بود که می خواستید!! از این نمونه ها بسیار دیدم در روزهای قبل از انتخابات. دیدم عزم یک ملت را برای یک هدف مقدس که همان تغییر ریس جمهور قبلی بود. روز انتخابات شادتر از همه دوره های قبل شناسنامه به دست رفتم تا به شیخ رای بدهم. شب انتخابات البته منی که در یک شهر دور افتاده از مرکز سیاسی ایران بودم راحت خوابیدم تا ساعت 5 صبح که مصاحبه رادیو فردا با سازگارا را شنیدم که درباره کودتای انتخاباتی می گفت. با چشمانی گریان و بغض در گلو به اینده مبهمی که منتظر یک ملت بود و فردای سیاه آن برای جوانان فکر می کردم. حتی آغوش مادر و صحبت های پدر هم ارامم نکرد. همه تصورات و برنامه ریزی های قبلی که داشتم از ذهنم پاک شد. برگشت به ایران، کار در تهران و ... روز بعد به اصرار خانواده رفتم استانداری، برای دادن نامه آمادگی کار در بخش مدیریت برنامه ریزی. تصورم این بود که برای شش ماه بعد که فارغ التحصیل شدنی هستم از همین حالا نامه نگاری ها را شروع کنم. در استانداری به اندازه ای که درباره تقلب در انتخابات صحبت کردم درباره کار بحث پیش نیامد. اتفاقات ان روز اثباتم کرد که باید پرونده زندگی و کار در ایران را از روی میز ذهنم بر دارم. احساس خاصی که بعد از انتخابات داشتم ناباورانه بود. دیدم وسیله ای شدم برای تحکیم نظامی که هیچ اعتقادی به ان ندارم و باورم شد که من و همه دوستانم بازنده یک بازی کثیف بودیم. دلم سوخت برای تمام سال ها جوانی که در انجمن اسلامی بودم و دل به اصلاح این مملکت سپرده بودیم، قلبم اتش گرفت برای ان همه حرص و جوش و بحثی که برای متقاعد کردن مردم برای شرکت در انتخابات داشتم. از ان همه احساسات قبل از انتخابات دیگر هیچ خبری نبود و من عصبی تر از همیشه بودم. روزی که دیدم احمدی نژاد در میدان ولی عصر شال گردن سبز بسته بود دیگر از ایرانی بودن، سید بودن، مسلمان بودن وانسان بودم خودم هم متنفر شدم. در این میان دیوار خدا از همه کوتاه تر بود و شانه هایش هم برای گریه کردن بیش تر از بقیه باز بود، چه گلایه ها که نکردم از او که چنین بر سر ما اورد با این نمایندگانش در کره خاکی. اخباری که از تهران می رسید خبر از اعتراض های شدید مردمی بود. شنیدن کشته شدن جوان ها، سرکوب وحشیانه مردم و حمله لباس شخصی ها و بسیجی ها تنم را لرزاند. یک هفته بعد از انتخابات که در ایران بودم هر روزی سالی گذشت برای من. ثانیه ها را می شماردم تا زودتر به جایی بروم که از هر چه بحث سیاسی و انتخابات دور باشم تا نفسی در هوای پاک بکشم. در هر محفل خانوادگی منی که تا دیروز به بعضی از بزرگ تر های فامیل به خاطر نظرهای سیاسی نزدیکی که به حاکمیت داشتند احترام می گذاشتم بدون هیچ ملاحظه ای حمله ور می شدم. همه را به یک اندازه به خاطر نقشی که در این نظام و در انقلاب داشتند(هر چند کوچک) سرزنش می کردم حتی پدری که سالها در مقابل دشمن خارجی هم جنگید برای من به همان اندازه متهم بود. روزها گذشتند و من برگشتم به جایی که خیلی خیلی دور بود. بعد از دیدن دوستان، شنیدن خبرهای وحشتناک سرکوب مردم و دیدن فیلم هایی که در اینترنت گذاشته بودند مثل اواری بود که بر سرم فروریخت.این حجم توحش در ذهن هیچ انسانی نمی گنجید. صورت گریان مادر سهراب تلخترین صحنه ای بود که من در عمرم دیده بودم. در ان روزها ارزو می کردم ای کاش اصلا انتخاباتی نبود و اصلا تظاهراتی هم نمی شد و همه به همین نکبتی که امده بود بر سر ما، راضی بودیم تا نبینیم رنج ها و گریه های مادران داغدار را. برای من غربتی هیچ چیز دردناک تر از گریه مادر نیست و مادر مقدس ترین کلمه ای هست که بر زبانم جاری می شود. دیدن مردن مردم اسان تر از دیدن اشک های مادر کشته شدگان هست. مادر در باور من همان خدایی هست که در این دنیا زندگی می کند و به همان اندازه خدایی که در اسمانهست مهربان و نزدیک به ماست. احساسی که این روزها دارم هم پر از سرافکندگی و شرم هست. مهمترین روزهایی تاریخ این مملکت و مخصوصا در سی ساله اخیر می گذرند و من هیچ نقشی در این جنبش خونخواهی مردم ندارم. پر از شرمم که در این روزها دوستانم را رها کردم و پر از غمم که در این روزها با غیبتم در لشگر حسین، یک یزیدی شدم. روزها سریع تر از انچه فکر کنی می گذرند و من مترصد روزی هستم که برگردم تا قطره ای باشم در سیل خون خواهی مردم. بکشیم آنکه برادرمان را کشت، بکشیم آنکه مادر سهراب را گریان کرد، بکشیم آنکه مادر ندا را داغدار کرد. آزادی، حقوق بشر و دیگر ارمان های لوکس جهان اولی ارزانی همان ها که ساختنش. تمام وجود من در انتقام خلاصه می شود و بس. اینست داستان تلخ تاریخ. اگر بچه های در شکم مادر دهه 40 انقلاب سال 57 را رقم زدند حالا بچه های آنها به بزرگترین منتقدان این انقلاب تبدیل شدند. اگر روزی برای ابیاری درخت انقلاب نسلی کشته شد و جنگید، حالا برای میوه دادن درخت انقلاب دوباره باید فرزندان آنها قربانی شوند. این داستان تلخیست که کاوس شب های ما در صد سال اخیر شده است. این جنبش سر باز ایستادن ندارد و قصدش پایان دادن به فصل اخر این داستانست.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:28 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این روزها یک احساس خاص و توصیف نشدنی وجودم را پر کرده است. شبیه بوکسری که خسته از ضربات حریف گوشه رینگ پرت شده، اما مشت خود را گره کرده، تا حداقل یک ضربه دیگر هر چند بی اثر به دهن حریفی که خیلی خیلی قوی تر از اوست بزند. مصمم هست و بی تاب. لحظه شماری می کند تا داوری که طرفدار حریف قدر اوست سوت شروع را دوباره بزند. مشتان گره شده تنها به لحظه انتقام فکر می کنند. مهمترین بحث خبری سپهر سیاسی امروز ایران انتخابات هست. محبوب ترین دولت ایران از زمان مشروطه به قول رهبر ایران چنان اوضاع نکبت باری به قول زهرا رهنورد ساخته که همه فعالین سیاسی و دانشجویان را مجاب به شرکت در انتخاب 22 خرداد کرده است. هدف از این نوشته مقایسه دو کاندیدای اصلاح طلب به اختصار و ارائه چند پیشنهاد ابتدایی برای پیروزی می باشد. میر حسین موسوی: چند ماه پیش یک هندوانه واقعا سر بسته بود که بوی دهه خوفناک 60 را می داد. اما بعد از یک ماه بخشی های از تاریک خانه ذهن مهندس برای جامعه جوان ایران روشن شد. می توان برنامه های مهندس موسی را به ترتیب زیر نشان داد: برنامه اقتصادی: مخالف سرسخت واردات، موافق تولید ملی. برای مهندس موسوی که در دوران جنگ با نفت 7 دلاری دولت گردانی می کرد، ارز مقدس ترین کلمه مادی هست. به گفته سعید لیلاز مهندس موسوی کسی هست که می خواهد کثافت کاری های مستی نفت 150 دلاری را تمییز کند. استقلال بانک مرکزی از دولت، توسعه بخش خصوصی، حذف تدریجی یارانه ها از دیگر برنامه های مهندس موسوی هست. مشخص نبودن تیم اقتصادی، ندادن یک برنامه مشخص و صحبت کردن از اقتصاد اسلامی که وجود خارجی ندارد از مهمترین نقاط ضعف مهندس موسوی به حساب می ایند. توسعه سیاسی: افزایش اختیارت شوراهای شهر و احیای شوراهای استانی از برنامه های مهندس هست که به صورت مبهم در سخنرانی ها بدان پرداخته. مهندس اما متناوب از ازادی و لزوم ان سخن می گوید اما در قامت یک ریس جمهور اگر بتواند فقط پنجره را برای نفس کشیدن باز کند (باز کردن در سلول پیشکش) باز هم قابل تحسین هست. مهم اما خواستن هست. در مورد خاتمی "توانستن" فعل دردسرسازی بود اما در مورد موسوی"خواستن" و "توانستن". جنبش دانشجویی: وقتی مطالبات جنبش دانشجویی درسالهای 83 و 84 را با این روزها مقایسه می کنم اتش حسرت در درونم شعله ور می شود. از فانوس جامعه مدنی به جنبشی که حق تحصیل به حق بزرگترین مطالبه اش شده است نزول کردیم. با این حال ایا در دوران مهندس موسوی این جنبش توان احیای خود را خواهد داشت؟ مهندس بیش از دو سه هفته هست که از درخواست دانشجویان دفتر تحکیم وحدت برای یک جلسه ساده سر باز می زند. برنامه قابل توجه: اگر در نفس کشیدن دو شکر باید به جا اورد برای این گشت های ارشاد دو نفرین باید فرستاد. یکی نفرین به دولتی که برای هیچ 500 ملیارد تومان در این طرح خرج کرد و دیگری دوباره برای دولتی که این قدر شان و مقام حکومت رانی را پایین اورده است. اولین و تا به حال اخرین برنامه جذاب مهندس موسوی حذف گشت ارشاد بود. سیاست خارجی: مهندس موسوی در سخنرانی های انتخاباتی از تنها کار به درد به خور احمدی نژاد در 4 سال اخیر یعنی نامه نوشتن به اوباما انتقاد کرد. تمایل مهندس بیش تر تنش زدایی با غرب و توسعه روابط خارجی با همسایگان هست. امکان داشتن روابط عالی با اروپا و برقرای رابطه باامریکا مانند دوران خاتمی بعید به نظر می رسد. چانه زنی در بالا: فقط خدا می داند قدرت چانه زنی مهندس با هسته مرکزی قدرت برای منافع ملت چه قدر هست. صحبت های مهندس در دوستی چندین ساله با رهبری، تمایل قلبی به بسیج وحمایت بخشی از اصولگراها ... چانه زنی را بی مورد می کند. تیم کارشناسی: قول داده شده هست که از نخبگان همه گروه ها استفاده شود. در اوضاعی فعلی معمولی ترین ادم ها هم برای وزارت بسیار بهتر از تیم فعلی خواهند بود اما هنوز هیچ تیمی معرفی نشده است. کروبی: یک شیخ به معنای واقعی. عبایی دارد که خیمه شده برای طیف گسترده ای از فعاین سیاسی. در مجلس ششم از تحصن دیرهنگام نمایندگان دفاع نکرد و به حکم حکومتی تن داد و اما در سال 84 صریح ترین انتقادات را به بیت و تقلب ارا کرد. کروبی سال 86 کروبی دیگری هست. یک شخصیت سیاسی که تیم کارشناسی قوی به دور خود جمع کرده و مصمم تر از همیشه به دنبال پیروزیست. برنامه اقتصادی: مبهم و یک مقدار غیر ممکن ولی جدید و جذاب. در برنامه اقتصادی کروبی مابه التفاوت قیمت جهانی نفت به نفت 5 دلاری مصرف داخلی به مردم بالای 18 سال پرداخت می شود. در شرایطی که تعداد واقعی شرکت کنندگان در انتخاب مشخص نیست انجام این برنامه اقتصادی مبهم هست. دوما در این طرح یارانه ها حذف نمی شوند بلکه نحوه پرداخت به شکل دیگری انجام می شود که در نهایت عوارض خاص خودش را دارد. اما پشوانه کارشناسی و اجرایی این طرح به نظر قوی به نظر می رسد. دکتر نیلی، دکتر نجفی این طرح را شدنی می دانند. توسعه سیاسی: توسعه اختیارت شوراهای شهر و راه اندازی شوراهای استانی از برنامه های ایشان هم می باشد. بیانه حقوق شهروندی کروبی به صراحت دفاع از حقوق ملت و احیای ان تاکید دارد. کروبی در عمل هم نشان داد در دوران مجلس ششم برای زندانیان سیاسی کم نمی گذارد. جنبش دانشجویی: شعار حذف سیستم ستاره کردن دانشجوها، پاسخ دادن روشن به سوالات انها و از همه مهمتر تلاش در ازاد کردن دانشجویان زندانی از اقدامات کروبی بوده. کروبی در مقام ریس جمهور ارامش نسبی را به محیط دانشجویی بر می گرداند و البته این قدرت را هم دارد یک مصونیت سیاسی یا حداقل یک چتر حمایتی بر سر فعالین دانشجویی بکشد. برنامه قابل توجه:سهامی کردن شرکت نفت، احیای حقوق شهروندی و شوراهای استانی.
قدرت چانه زنی: خداوندگار ریش سفیدی محرمانه و نامه نگاری های اعتراضانه. مهترین نقطه قوت کروبی قابل پیش بینی نبودن حرکت کروبی هست. یک بار نامه رهبری را بر چشمان می کشد و بار دیگر بر نماینده رهبری در کیهان فریاد می زند. کروبی مرد معامله و چانه زنی هست. نه قهرمان همیشه پیروز داستان های افسانه ایست و نه به گوسفندهای مطیع "قلعه حیوانات" می ماند. شطرنج بازیست که کیش می شود و کیش می کند اما نه مرد مات کردن هست و نه اجازه مات شدن می دهد. تیم کارشناسی: در این زمینه کروبی در همیه زمینه ها به جز سیاست خارجی بسیار قوی ظاهر شده. کرباسچی که به حق سوپرایز انتخابات 88 هست احتمالا معاون اول یا اجرایی کروبی معرفی خواهد شد. عبدی، ابطحی، کدیور، نجفی، نیلی و قوچانی از دیگر وزنه های تیم کارشناسی کروبی هستند. من تقریبا متقاعد شده بودم که در 22 خرداد به کروبی رای بدهم اما بعد از حمایت قاطع دکتر سروش تصمم قطعی برای رای دادن به کروبی دارم. اما فارق از انتخاب بین موسوی و کروبی چالش یا فاجعه بزرگی به نام احمدی نژاد هست که برای ان باید فکر اساسی کرد. استراتژی همه نیروهایی که معتقد به تغییرند، خطیر شرکت گسترده در انتخابات و دو مرحله کردن ان باید باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 15:20 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز تقریبا فارغ التحصیل شدم. یعنی با طرح کلی پروپوزالم موافقت شد. به نظرم 99 درصد کار یعنی پیدا کردن یک ایده، بررسی، بسط و پیدا کردن یک سری فرضیه ها یا بهانه ها برای انجام دادن یک پایان نامه و فارغ التحصیل شدن مهمترین بخش کار بود. یک درصد بقیه پاس کردن 18 واحد درسی، پیدا کردن داده ها، نوشتن پایان نامه ،یاد گرفتن یک جین نرم افزار و انجام دادن پروژه ... هست. دوباره روزهای سیاه بهاری زمین گیرم کردند. الرژی بهاری اینجا در سرزمینی استوایی هم رهایم نمی کند. بدتر از همه ناتوانی دکترها در درمان این گونه بیماری هاست که زندگی را واقعا دشوار کرده. الان اصلا حوصله نوشتن ندارم. این روزها بیشتر از همه روزهای عمرم به خاطر قرص هایی که می خورم خواب آلود هستم حتی قدرت تمرکز کردن هم ندارم. دلم برای امپول های ایرانی با سوزن های کند ساخت وطن تنگ شده. آمپول در این منطقه از دنیا ممنوع و به شدت محدود شده. فقط باید مدارا کنم. موتور کروبی در حال گرم شدن هست. صحبت از تغییر قانون اساسی حتی در مقام شعار آن هم از جانب کروبی جالب و قابل توجه بود. سال 84 وقتی سروش گفت به کروبی رای می دهد، خندیدم، امروز تفاوت بین عام بودن و روشنفکربودن، جوانی و پیری، خامی و تجربه را بهتر می فهم. در اولین فرصت بعد از امتحان ها و قبل از انتخابات در فرصتی که بهتر باشم یک مقاله کامل درباره میرحسین موسوی و کروبی می نویسم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 10:55 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام چند ساعت دیگر این سال بی تغییر برای ما ایرانیان و سال تغییر بزرگ برای آمریکاییها تمام می شود. این سال های نه چندان زیبا با امیدهای بزرگی که به آینده داریم گذشتند. سال دیگرسال بزرگی در تاریخ ایران خواهد بود. احمدی نژاد و دوستانش با تمام قوا برای نگه داشتن قدرت به صحنه خواهند آمد و اردوگاه اصلاح طلبان هم بسیار اشفته به نظر می رسد. امیدوارم اجماعی بزرگ بر سر عبدالله نوری یا اکبر اعلمی شکل بگیرد وگرنه باید به بدترین گزینه که از احمدی نژاد سرتر هست یعنی موسوی رای بدهیم. من البته در یک پست مجزا به طور کامل به نقد اندیشه های این هندوانه بسته خواهم پرداخت اما خیلی وقت ها ناچاریم برای رفع مرض، درد درمان را هم تحمل کنیم. خیلی سالها پیش که از آمپول زدن می ترسیدم دکتر نصیحت بزرگی به من کرد. گفت پسرجان محکم با انگشتانت، بینی ات را بگیر و نفس نکش تا درد احساس نکنی. من هم در حدی که خفه می شدم به بینی کشیده و چاقلویم فشار دادم. آمپول زده شد، اما چون حواسم به بینی دردالود و به نفسی که نمی توانستم بکشم بود، درد اصلی را احساس نکردم. شاید قیاس خوبی نباشد اما من دوباره با همین روش در 22 خرداد در انتخابات شرکت می کنم. اسم ادم خیانت کاری را که به رفیقش نارو زد با بدترین خطی که می توانم می نویسم و با بینی بسته برگه رای را درون صندوق می اندازم شاید از شر این درد بزرگ که ملتی را عاصی کرده خلاص شویم. اما در ایران همه چیز غیرقابل پیش بینی اتفاق افتادنی هست و هر معادله سر راستی ممکن هست سر از نا کجا اباد در بیاورد. فراموش نکنیم وقتی همه شکست را پذیرفته بودند دو مرد بزرگ در یک کوچه با تعدادی از یارانشان استقامت کردند. از کوچه به محله از محله به کل شهر و بعد پایخت به تسخیر انها درامد و در پایان به پیروزشدن نهضت بزرگ مشروطه منجر شد. ما دوباره نیاز به امید داریم. امید به تغییر که این موج بزرگ نیروی انسانی را به حرکت درآورد و روح زندگی و نگاه کردن به آینده که در این 4 سال به کل فراموش کرده بودیم به ما بدهد. این آرزوی بزرگی نیست، این که امید داشته باشیم که هنوز ایران یک گزینه برای زندگی کردن هست هنوز ملک مشاعی هست که همه ما سهامدارش هستیم هنوز می تواند گهواره خوبی باشد برای بزرگ شدن بچه های کوچک، برای درس خواندن برای پیدا کردن کار و برای ساختن یک زندگی جدید و مستقل. من از ریس جمهور اینده نه اب نه برق نه کار بلکه امید می خواهم. امیدوارم سال 88 سال پیروزی های بزرگی برای این مردم خسته و پژمرده باشد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 9:52 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام همیشه یک سوال تکراری مثل ناقوس کلیسا در سرم تکان می خورد، خیلی مشغولم می کرد تا اینکه تصمیم قطعی گرفتم عادلانه بنشینم و یک پاسخ منصفانه به این چالش خودساخته پیدا کنم. این پاسخ خیمه ای هست که هیچ ستون علمی ندارد و بر پایه ای شناختی اندکی که از خودم، مردم ایران، تاریخ قبل و بعد از انقلاب و تازگی ها از بعضی مردم جهان(مخصوصا مردم مسلمان خاورمیانه) دارم بعلاوه ی مقداری توهم، شکل گرفته است. سوال ساده هست، اگر انقلاب 57 اتفاق نمی افتاد من(ما) چه آدم هایی بودیم، چه زندگی داشتیم و در چگونه کشوری زندگی می کردیم و از همه مهمتر چه عقایدی داشتیم؟ در سی سالگی انقلاب ایران با تاخیری یک ماهه سعی در پیدا کردن جواب دارم: 1- در مورد خودم احتمالا تغییری در خلقت اتفاق نمی افتاد و دوباره در سال 63 به دنیا می آمدم. حکومت پادشاهی بود و احتمالا پدرم هم جبهه نبود. مطمئنا روزهای کودکی متفاوتی نداشتم جز شعارهای متفاوتی که در دبستان یا کودکستان باید می گفتیم و دیدن قیافیه های متفاوت معلمان. تصور اینکه معلم های خانم پیچیده در چادر کلاس اول و دوم دبستان لباس دیگری داشته باشند یا معلم های مرد با صورت های تراشیده، کروات بپوشند خیلی سخت هست. 2- خوب مطمئنا من قد می کشیدم و سال به سال بزرگ تر می شدم. باز هم لاغر، یک کم خجالتی و نه چندان اجتماعی. اما حتما بزرگ تر شدن دیگری را تجربه می کردم. سال سوم راهنمایی دوم خرداد را نمی دیدم، کتاب شوکران اصلاح و عالیجناب خاکستری را نمی خواندم، حجاریان و عبدی در نازی آباد زندگی می کردند و حزب مشارکتی هم به وجود نمی آمد. کدیور روحانی حجره نشین بود و سروش هم با چپ ها همچنان مشغول مناظرات ایدولوژیک بود. بهنود درباره سیاست بین الملل می نوشت وهیچ پولی هم برای خریدن روزنامه های توس، جامعه، خرداد و دهها روزنامه و مجله دیگر خرج نمی کردم. هیچ وقت نمی فهمیدم آزادی یاد گرفتنیست، حق گرفتنیست. حتی اسم جامعه مدنی هم به گوشم نمی خورد و احتمالا سعی نمی کردم به این سوال دشوار که توسعه سیاسی مقدم است یا توسعه اقتصادی جواب بدهم. 18 تیر هم نمی شد و ریش تراش دانشجوی خوابگاه کوی دانشگاه هم سرقت نمی رفت. 3- احتمالا سال 81 کنکور دوباره قبول می شدم و خلعت گشاد دانشجویی هم بر تن می کردم. حکومت پادشاهی روابط حسنه خودش را با آمریکا ادامه می داد. هزاران مستشار آمریکایی در تهران زندگی می کردند و تهران رسما یک شهر غربی پیشرفته با خطوط مترو و شاید منوریل!! بود. احمدی نژاد یک مهندس ناظر بود که به همه چی گند می زد، اما زیاد دیده نمی شد. اگر خدا عمری می داد دوباره فارغ التحصیل می شدم و کمتر از 1 ماه کار پیدا می کردم. بخش مهم از سوال اما درباره این هست که با زندگی در یک حکومت متفاوت چگونه آدمی با چه عقایدی می شدم؟ برای رسیدن به این جواب می توان به مسلمانهای کشورهای مالزی و ترکیه و یا کشورهای عربی که حکومت هایی با سطح روابط خوب با غرب و شباهت هایی از نظر سیستم حکومتی(جدایی دین و سیاست )با حکومت قبل از انقلاب دارند، نگاه کرد. اکثر دوستهای من دارای ذهن های بشدت ضد آمریکایی هستند که از نگاه ما ایرانیها خیلی تندرو دیده می شوند، کمتر علاقه به ادامه تحصیل یا مهاجرت به کشورهای غربی دارند و در جواب سوال اینکه چرا مالزی را برای ادامه تحصیل انتخاب کردید، اتمسفر اسلامی این کشور را دلیل قرار می دهند، در مقایسه با ایرانی ها که ارزانی و سخت بودن گرفتن ویزا و... برای کشورهای غربی دلیل امدنشان هست. تفاوت کلان دیگر، طرز فکر به دستاوردهای فکری و فرهنگی غرب هست. برای من ایرانی فکر کردن به آزادی یا حقوق بشر و حتی یک قدم بیشتر خواستن آنها یک عادت همیشگی ذهنی شده، در حالیکه برای دوستان من این مسایل کاملا بی مفهوم یا نه چندان با ارزش هستند. عراقی ها با همه آزادی های که این چند سال به دست آوردند، هیچ وقت خوشحالی یا حداقل ارزش قائل شدن به این مفاهیم را در انها ندیدم. چند ماه پیش انتخابات شوراهای استانی عراق برگزار شد که من به دوستانم تبریک گفتم اما با برخورد سر و بی روح آنها مواجه شدم. حتی تصور اینکه چین انتخاباتی با این سطح از ازادی و بدون فیلترینگ شورای نگهبان در ایران برگزار شود هم آدمی را غرق شادی می کند، چه که رای هم بدهی و یا خبر برگزای اش را هم بشنوی. من جامعه شناس نیستم تا به چگونگی تفاوت فکری و فرهنگی اکثر ایرانیهای جوان نسبت به مسلمان های دیگر کشورها جواب مناسب داشته باشم ولی می توانم چند فرضیه را برسی کنم. به نظرم تفاوت ای اساسی من و دوستانم در بزرگ شدن در فضای متفاوت سیاسی باشد. دوم خرداد و گفتمان اصلاحی و دورانی که ما بزرگ شدیم انسانهای دیگری از ما ساخت. سعید حجاریان چند سال مقاله مشهوری نوشت تحت عنوان " اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات" من هم آن روزها به عنوان یک دانشجوی انجمی کاملا آنتی خاتمی شده بودم، از ترس و عجز او ناراحت و از ناکامی آرزوهایی که داشتیم سرخورده بودم. اما با دیدن روحیات دانشجویان دیگر کشورها کاملا متوجه شدم، اصلاحات نه تنها شکست نخورده بلکه یک ایده جدید، یک نگاه کاملا متفاوت به ما داد و اگرچه کمتر نمود ظاهری داشت و نتوانست مناسبات قدرت سیاسی ایران را تغییر دهد، اما به یک پیروزی بزرگ در باطن جامعه رسید. اگرانقلاب و به تبع دوم خرداد نبود من هم مثل ایلیاد(از ترکیه)، ریکی(مالزی)محمد(عراق) و ... یک ذهن کاملا متفاوت داشتم و پر بودم از آمریکا ستیزی. امریکوفیل بون یا نبودن اینقدرها مهم نیست بلکه قبول کردن اندیشه های مترقی دنیای مدرن، آگاه شدن به حقی که از ما سلب شده و خواستن آنها اگرچه با هزینه های زیادی همراه هست، مشخصه های بارزی هستند که ایرانیان جوان را با بقیه مسلمانان متمایز می کنند. شاید دور از ذهن نباشد اگر در حکومت پادشاهی زندگی می کردم، عاشق نوشته های مرحوم جلال ال احمد درباره غرب زدگی و خیانت روشنفکران و ... بودم، پوستر چه گوارا با آرمانهای عجیبش چسبیده به دیوار اتاقم بود و رساله علمیه یک مرجع تقلید هم در کتابخانه شخصیم. امروز اوباما و سیاهان آمریکا با تلاش های خستگی ناپذیر وآرام صد سالشان، در عوض چه گوارا و چپ های افسانه ای با آرمان شهرهای که یک شبه قصد ایجادش را داشتند، در ذهن و قلب من جای گرفته اند، دینی که من دوستش دارم در فقه ختم نمی شود و پیوندی عمیق با اخلاقیات دارد، هم دل به عرفان شرقی بستم، هم عاشق دموکراسی غربی هستم. شاید بهتر باشد اسم مقاله حجاریان را به " اصلاحات برد، زنده باد اصلاحات" تغییر دهیم. خوشحالم که در ایران به دنیا آمدم، ایرانی هستم و بعد از انقلاب( با تمام سختی هایش) بزرگ شدم و دوران اصلاحی دوم خرداد را دیدم و جزئی از پیاده نظام لشگر بی یال و کوپال اصلاحات هستم. همین.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 8:25 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
اوباما رئیس جمهور دوست داشتنی دشمن بزرگ چند وقت پیش گفت که دست هایش را برای ایران دراز می کند و از ایران خواست دست از مشت کردن بردارد. من می خواهم به عنوان یک دانشجوی ساده بدون هیچ تجربه دیپلماتیک، یک اصل مهمی که خودم نه در حمام و نه برهنه، که در اتاقم و ایستاده کنار پنجره، کشفش کردم، برای رهبران ایران و آمریکا بنویسم. این اصل الهام گرفته شده از قوانین پیچیده اجتماعی میمون هاست که من اسمش را "دکترین میمونی" گذاشتم. بخشی از وقت مفید من هر روز به دیدن میمون ها از پنجره اتاقم وتفکر! به زندگی اجتماعی آنها اختصاص دارد. اصولا مطالعه بر روی حیوانات چه فیزیکی چه اجتماعی کار پرارزشی هست، از نظر فیزیکی مطالعه حرکات بالهای پرندگان و فیزیولوژی حیوانات مختلف و بررسی بیماری ها و یا انجام انواع آزمایش بر آن زبان نفهمان، واگن علم را به جلو هل داده، از نظر اجتماعی هم مطالعه بر روی زندگی گروهی مورچه ها و زنبورها و ... باعث به وجود امدن سیستم های پیشرفته بهره وری همچون الگوریتم مورچه ها شده. در نتیجه مطالعه بر روی حیوانات مسبوق به سابقه بوده و به نتایج مفیدی هم ختم شده. از یک زاویه دیگر هم می توان به این قضیه نگاه کرد که همه حیوانات غریزه ای عمل می کنند، معمولا از غریزه و رفتار حیوانی، یک فحش در فرهنگ عامه مردم یاد می شود اما اگر بدانیم این غرایز یک پکیج کامل از دانش های گوناگون هست که بدون آموزش از طرف خداوند به آنها داده شده، شاید نگاه متفاوت تری به رفتارهای حیوانی بکنیم. با این مقدمه به توضیح "دکترین میمونی" می پردازم. میمون ها یا بهتر بگویم گله ای از میمون ها مثل همه گروه های دیگر حیوانی از یک رهبر یا رییس برخوردار هستند. غیر از رهبر گروه که به آسانی هم تشخیص داده نمی شود گروه شامل تعدادی حیوانات بالغ، حیوانات جوان و بچه ها هم می شود. مثل هر اجتماعی دیگری چه انسانی چه حیوانی، بخشی از وقت این حیوانات به دعوا و جنگ می گذرد. این دعواها معمولا برای خوردن غذای بیشتر و یا رسیدن به عشقی ناب تر!! یا دلایل دیگری که الزاما من نباید بفهم صورت می گیرد. مثل همه جنگ ها و دعواهای تاریخ بشری و حتی تاریخ حیوانی دو طرف از قدرت متفاوت و شرایط متفاوت مثل زور،موقعیت، جهت و سرعت باد!! و ... برخوردار هستند در نتیجه انتظار می رود که در این جنگ ها حتما یک بازنده و یک برنده بماند که با شگفتی کامل باید اقرار کنم در هیچ دعوای میمونی من متوجه بازنده و برنده دعوا نشدم. میمون جوان در مقابل میمون قوی و سن و سال دارتر گارد می گیرد میمون قوی هم به همان شکل گارد گرفته، دو طرف شروع به جیق کشیدن می کنند و تیزی دندانهای علف خوارشان!! را به رخ هم می کشند. در کمتر از یک دقیقه بدون آنکه هیچ حمله ای از دو طرف صورت گیرد و خونی ریخته شود، دعوا تمام شده و هر یک به سرکار خود می روند. بارها شده که بی صبرانه یک جنگ و درگیری تمام عیار را آرزو می کردم ولی دریغ از حتی یک ضربه کوچک به دست یا سر حریف. تحلیل چگونگی و کیفیت دعوای میمونی واقعا برای ما انسانها که در کوچک ترین دعواها حداقل دست به یقه می شویم، خیلی سخت و دشوار هست. اما اصل "دکترین میمونی" را شاید بدین صورت بتوان فهمید که دو طرف درک متقابلی از هم دارند میمون قوی احترام می خواهد و احساس قدرت دارد نسبت به دیگر میمون ها و میمون جوان و یا ضعیف تر غرور دارد که تسلیم بی شرط و بی قید را نمی پسند و می خواهد بودن خودش را به دیگران نشان دهد، دو طرف دندان هایشان را به هم نشان می دهند و جیق می زنند میمون قوی با این کار قدرت خود را نشان می دهد و میمون کوچکتر هم احساس بودن در عین ضعیف بودن پیدا می کند می فهماند که در گروه هست و سهم خودش را می خواهد هر چند که میمون قوی تر به واسطه قانون جنگل از مزایای بیشتری برخوردار هست. اگر بی ادبی نباشد که نیست مقایسه کنید رفتار میمون ها را با دول بزرگ ایران و آمریکا. در طول سی سال گذشته تا جایی که راه داشت و زور داشتند به منافع طرف مقابل ضربه زدند. از جانب ایران تسخیر سفارت و فعالیت در لبنان، عراق،سوریه، افغانستان و اخیرا در آمریکای لاتین و از جانب امریکا که حدیث مکررات هست که چه بلاهایی سر ما در نیاورده. ای کاش این دو دول بزرگ حالا که دستهای اوباما دراز شده سیاست جدیدی را اختیار کنند. مهم نیست که سر هم داد بزنند، اشکالی ندارد با هم دوست نباشند و خیلی هم خوب هست که همدیگر را به عنوان دو تمدن و دو قدرت منطقه ای و جهانی بپذیرند ولی حداقل دست از یقه یکدیگر بردارند و به هم آزار نرسانند، همان کاری که میمون ها می کنند و اسمش "دکترین میمونی" هست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 16:25 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امشب بزرگ ترین و با شکوهترین شب سال هست. کاری به بزرگیش ندارم، اما شکوهش را در خوردن انار و هندوانه و تخمه، وقتی همه خانواده دور کرسی جمع هستند می پرستم. از ایران باستان دو عید مهم به یادگار مانده عید نوروز و شب یلدا. عید نوروز مهم ترین عید ما ایرانیها هست نمادی هست از نو شدن، روشنایی. دوستش داریم چون زمین و زمان در حال زنده شدن هست و گرمای امید را بعد از گذراندن یک زمستان سخت که احتمالا با بی گازی هم سپری کردیم برایمان می آورد. پس باید جشن گرفت روزی که شروع کننده یک زندگی جدید در یک سال جدید هست. اما شب یلدا را حکایت دیگری باید. نه خبری از نو شدن هست نه نوری هست نه تغییری در کار. شب سیاهی هست که سایه اش را بلندتر و درازتر از همیشه به رخ مردم می کشد. شب دراز را مردم با جمع شدن با گفتن قصه های شاهنامه با گرفتن فال حافظ و از همه مهمتر با خوردن سپری می کنند. شب یلدا نماد تمام شب ها و سختی هایی هست که در ظاهر تمامی ندارند اما خیلی زود با شادی کردن و تحمل کردن به پایان می رسند. در شب یلدا خوشحالی می کنیم تا فراموش کنیم شب سیاه دراز را، تا عقربه های ساعت خدا زودتر بچرخند و راحت تر به صبحی که قولش را داده برسیم. شب یلدا همینطور نماد کسانی هست که مست قدرت و بزرگی هستند اما با آمدن صبح قبل از این که از خواب بیدار شوند تمام می شوند. شادی کردن مردم در شب یلدا، نشان از مردمی دارد که در سختی ها صبر دارند و ظلمت را مسخره می کنند چون به سپیدی صبح فردا و وعده خدا ایمان دارند. همه این ها را گفتم تا بگویم شب یلدای همه مبارک!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 16:25 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش فستیوالی برای صلح در شهر
کولالامپور برگزار شد. برای ما که در شهرستان درس می خواندیم فرصت خوبی بود که با
هزینه خیلی کم هم سری به پایتخت بزنیم هم یک فستیوال درباره صلح جهانی ببینیم. کل
سفر که دو شب و سه روز بیشتر نبود، کلی خاطره مطلقا خوب برایم داشت. این سفر را شاید بتوان در دیدن رقص های سنتی،
خوردن انواع و اقسام غذاهای محلی و البته تیز، انجام کارهای والانتیر(داوطلبانه)
در زیر باران، یادگرفتن یک بازی چینی که مسخره بودنش خنده دار بود، گشت و گذار در
مراکز خرید بدون اینکه یک سنت خرید کنی، پیدا کردن انواع و اقسام دوستان از ملل
مختلف که ایمیل همگی را یک دفعه گم کردم، دیدن اولین فضانورد مسلمان که حقیقتا خوش
تیپ هم بود، شنیدن انواع و اقسام سخنرانی های فعالین صلح تا دیدن مونیا مسلمانی که نگاه خاصی به اسلام داشت و یک گپ کوتاه با اقای انجلوسی و پوشیدن یک تی شرت که
نوشته ی" همه یک خانواده ایم از یک خدا" داشت، خلاصه کرد. مردی میانسال با موهایی خرمایی که مشخص بود
اروپایی هست در میان دانشجویان می چرخید و با بچه ها خوش و بش می کرد که نگاهمان
به هم گره خورد. سلام کردم خیلی گرم جوابم داد. مهربانی را در چشمهایش می شد
دید، بعدا فهمیدم چرا این چشمها این طوری هستند. پرسید"دانشجویی" که با
سر تایید کردم. نوبت من بود تا احماقانه ترین سوالی که می شد از یک نفر که در
فستیوال صلح شرکت کرده بپرسم. گفتم " شما business man هستی؟" خندید و گفت " نه
من ایتالیایی هستم و یکNGO دارم که در زمینه صلح در
افغانستان فعالیت می کنیم" گفتمش که ایرانی هستم و در شهری که زندگی می کنم
فاصله چندانی با کشوری که در آن کار می کند ندارد. درباره وضعیت افغانستان گفت که
اوضاع چندان مناسب نیست اما با اطمینان تاکید کرد که راهی جز صلح هم نیست. از
ایتالیا پرسید که تو را به یاد چه می اندازد گفتم" برلوسکونی،پیتزا،مافیا و
یوونتوس" دوباره خندید. نظرش را درباره ایران و نقشی که در صلح افغانستان
دارد جویا شدم، اینبار واقعا خندید، از آن خنده ها که مرا خجالت می دهد. در حالی
که داشتم به عظمت روح این انسان فکر می کردم خداحافظی کردیم و دور شد. اما مونیا. دختری که بیشتر از بیست سال نداشت.
از نگاه یک ایرانی مجموعه عجیب و غریب از تناقض ها بود. تی شرت ابی با روسری سفیدی که همه موها را پوشانده بود و
استین هایی که تا مچ دست ادامه داشتند، با یک شلوار جین تنگ که اگر انجا تهران بود
خوراک گشت های ارشاد می شد، لباس پوشیدنش بود. خنده از صورتش پاک نمی شد گویی همینطوری افریده شدن. مجری برنامه ای بود که
بیش از 2000 نفر شرکت کننده از کشورهای مختلف داشت، انگلیسی را راحت حرف می زد
اعتماد به نفس در خور توجه ای داشت. در رقص ها فعالانه شرکت می کرد. وقتی اسم
کشورهای شرکت کننده را گفت، نامی از ایران نبرد. در موقع نهار دیدمش و گله کردم.
گفت در جریان نبوده و حتما یاداوری می کند. می گفت سال اول رشته ژئولوژی هست وقتی
پرسیدم این رشته که رشته ای مردانه هست خندید و گفت از عهده هر کاری بر می اید
و برنامه دارد در یک شرکت نفتی کار کند. از لهجه انگیسی خوبش تعریف کردم که گفت در
امریکا بزرگ شده و چند سال بیشتر نیست که به وطن برگشته. مونیا مسلمانی بود که
مسلمانی خاص خودش را داشت. من تا مدتها در این فکر بودم دامنه مسلمانی از
1400 سال پیش که پیامبر بود و چند یاروفادارش، تا به امروز چه قدر گسترده شده.
مرزهای این دامنه از سروش تا مصباح از اخوند خراسانی تا شیخ فض الله نوری، از
فاطمه رجبی تا شیرین عبادی از دخترک عرب پیچیده در چادر و برقع که اجازه رانندگی
ندارد تا مونیایی که تعریفش رفت شاید گسترده باشد. در این دامنه ها که همه از
مسلمانی حرف می زنند آیا جایی برای آنجلوسی هم هست، او که غرب را با همه زیبایی
هایش رها کرده و عاشقانه برای صلح در کشوری مسلمان که همه اش نابودی و جنگ هست،
کار می کند؟ و اما پیامبر اسلام چگونه
مسلمانی بود و دوست داشت یارانش چگونه باشند؟ من مسلمان در این دامنه های وسیع کجا
را گرفته ام؟ شاید ورود به عالم مسلمانی با گفتن دو جمله ساده
که شهادت بدهی خدایی هست و پیامبرش محمد هم به حق فرستاده اش بوده میسر شود و شاید
از ان راحت تر اینکه از پدر و مادری مسلمان، زاده شوی، اما پیداکردن آن مسلمانی که
محمد رحمت می خواست شاید به این آسانی نباشد. بزرگ شدن در یک خانواده سنتی در فضای
بعد از انقلاب می توانست یک ایده و یک نگاه خاص ازمسلمانی که مطلوب حکومت هم بود به من بدهد. اما همه این
تلاطمات ذهنی از روزی شروع شد که کتاب "ما و اقبال" شریعتی را از قفسه
های خاک خورده کتابخانه مرکزی شهر پیدا کردم. چه شوری در نوجوانی که در دوران
اصلاحات داشت بزرگ می شد، آورد. بعد بازرگان با کتاب "دفاعیات در دادگاه
تجدید نظر" سر راهم قرار گرفت. نگاه زیبایش آرامم کرد. سروش با " اخلاق
پارسایان" شروع شد که البته کمتر فهمیدمش و به همان کتاب خداحافظی کردمش.
احسان نراقی با " از زندان اوین تا
کاخ شاه" اگر چه نقشی در نگرش مذهبی من نداشت ولی پنجره ای به دنیای عقلانیت
برایم گشود. چطور یک آخوند زاده به یک روشنفکر با دیدگاه منحصر به فرد تبدیل می
شود. مسعود بهنود هم از ان دست روشنفکرانی بود که شراب نوشته هایش خمارم می کند،
هیچ وقت پنهان نمی کنم آرزویی که در دل دارم و ان نوشتن سرسوزن مثل بهنود هست. "
کشته شدگان بر سرقدرت" بهنود شرح حال
مسلمانانی هست که برای قدرت با هم می جنگند و می میرند. آشنا شدن با احمد(سودان)، فادی(عراق)،اباچا(نیجریه)،مونیا
(مالزی)و ...نشانم داد که مسلمانی لباسی هست با رنگ های متنوع و سایزهای مختلف، که
بر تن هرکس جلوی خاص خود را دارد و این داستان ادامه دارد. عادتم شده با خواندن یک مقاله، یک کتاب جدید و یا
دیدن انسان های جدید خمیر اعتقاداتم شکل جدید به خود بگیرد. سالها پیش یکی از دوستان با حال انجمنی
ساختار سیاسی ایران را " ژله ای" توصیف کرده بود. این توصیف هرجا که نقل
می شد، انبساط خاطر شنوندگان را به همراه داشت. با اینحال ساختار "ژله
ای" را برای اندیشه و افکار انسان را کاملا قبول دارم. این نوشته قرار نیست
به یک نتیجه و یا نظر خاص برسد چه ژله ی من همچنان در حال لرزیدن هست و من هنوز لباس خودم را پیدا نکردم .پس پایان/ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:3 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام مدتي هست که دستم هواي
نوشتن نمي کند. خيلي اتفاقات وحشتناک در حال وقوع هست که مي تواند بهانه نوشتنم
دهد. اما وقتي نفرت از چيزي ساکن سلول سلول بدنت شود، ديگر قدرت فکر کردن و حتي
انتقاد کردن هم از آن نداري. اين روزها فقط منتظرم، همه منتظيم که زودتر دست به
دست هم از اين بلاي خانه مان سوز، از اين خواب آشفته زنده بيرون بيايم. نمي دانم
چرا اين روزها اين قدر دير مي گذرند. حاضرم اين روزهاي عمر را به خالق زمان پس
بدهم، ولي زودتر به روزي که شبيه اين روزها نيست برسم. فکر مي کنم بهار سال 84 بود.
انجمن اسلامي برنامه اي به مناسبت روز معلم براي دکتر شريعتي برگزار کرد. اسم
برنامه" آموزه هاي معلم انقلاب، براي نسل رفرميست ما" بود. در پايان
برنامه با بر و بچه هاي انجمن درVIP سالن، پاي صحبت خانم سوسن شريعتي نشسته بوديم.
خانم شريعتي از ما پرسيد که چرا نسلي که اين قدر سرخورده، ناتوان و يا همان سوخته
هست، نسل رفرميست خوانديد؟ چه ويژگي هايي در اين نسل هست که نشانه، علاقه و دلالت
بر رفرميست بودن دارد. ما هم بنا به غيرتي که حالا قرمزمان کرده بود، استدلال هايي
مثل دوم خرداد و غيره مبني بر فعال بودن نسلي که سومش مي خوانند، آورديم. در خرداد
84 بعد از انتخابات که همه منفعل و پراکنده شده بوديم، ياد آن صحبت ها افتادم و
پذيرفتم که از اين نسل انتظار زيادي نبايد داشت و رودخانه تاريخ حداقل در دوره ما
مسير ثابتی خواهد داشت. این روزها اما یکی از همین
یارهای دبستانی و هم نسلی های خودمان گلشيفته فراهاني که ديگر حالا "گلي فري"
خوانده مي شود به نمایندگی از نسلی که هیچ برای پیشرفت نداشت، به جایگاهی دست پیدا
کرده که دیگر هموطنانش که از بچگی در فرنگ بزرگ شده بودند حتی آرزوی آن را هم در
سر متصور نمی شدند. می توان فهمید تصمیمی که گرفته چه انتخاب دشوار و سرنوشت سازی
بوده. خراب کردن پل های پشت سر و نگاه کردن فقط به آینده کار هر کسی نیست. اگر
دیروز به نمایندگی از نسلی که در مجموعه دروغها زندگی می کنند، در
فیلم "مجموعه دروغها" بازی کرده، امروز به نمایندگی از یک ملت باید به
آمریکاییها خیلی چیزها بگوید.باید بگوید ما ایرانیها نه دندانهایی تیز داریم نه
ناخن های دراز. مغروریم اما سرکش نیستیم. احمدی نژاد رییس جمهور خودخوانده هست نه
نماینده یک ملت. باید بگوید، باید بنویسد که ایران سرزمین زیبایی هست با مردمی
گرفتار! مردمی که عاشق یک زندگی آرام هستند و بیش از 100 سال هست که شبها با ارزوی
یک خدا، یک دولت و یک مجلس به خواب می روند و هر شب هم کابوس می بینند. بازی کردن یک هنرپیشه
ایرانی در بالاترین سطح هنری، یک افتخار ملی و یک خوشحالی بزرگ محسوب می شود. اگر
گلشیفته فراهانی یک شهروند قطری بود می توان تصور کرد که به چه جایگاهی که دست
پیدا نمی کرد. تناقض جالبیست وقتی داری برای ملت آبرو و حیثت می اوری ولی دولت تو
را محکوم می کند، چه اگر دستش هم می رسید با خوردن جسم سخت به سر و بالعکس نابودت
هم می کرد. مقایسه کنید محمود احمدی نژاد را با گلشیفته فراهانی. اولی با میلیون
ها دلار پول ملت سه سال متوالی با خدم و حشم راهی سفر نیویورک می شود. انواع و
اقسام Ngo ها برایش
تظاهرات می کنند. روزنامه ها از زشتی سیرت و زیبایی!! صورت می نویسند. دنیا هم می
خندد به سخنانش، هم می ترسد از حرف هایش. هنوز یک هفته از سفر برنگشته غیر از ضایع
کردن ملت، قطعنامه چهارم هم صادر می شود. وقتی از سفر برمی گردد "مجموعه ای
از دروغها" را برای مردم بازی می کند. از پایین آمدن نرخ تورم تا دادن ماهی
75 هزار تومان به ملت. روزنامه های حامی هم، چه به به و چه چهی که نمی کنند. دومی
اما در یک خانواده فرهنگی بزرگ شده. به خاطر استعداد خدادی و بازی در فیلم های
مشهور و مطرح سینمای ایران، امروز در هالیوود بازی می کند. برای مردمش غرور و
سربلندی می آورد. بدون اینکه حتی یک دلار از جیب ملت خرج شود، کلی تبلیغ مثبت از
ایران و البته خاورمیانه می کند و سعی می کند ذهنیت منفی که دیگران ساخته اند را
با سیرت زیبا و صورت نازیبایی!! که دارد، عوض کند. با این حال انواع و اقسام تهمت
ها را می شوند. چه فشار روحی و روانی بر خانواده ای که یک عمر به فرهنگ و هنر این
مردم خدمت کردند می رود. دیگر اجازه بازگشت به خانه مادری هم ندارد و روزنامه هایی
حاکم چه توهین های بی شرمانه ای که نمی کنند به بچه ای که اسم ایران را بزرگ کرده.
تناقض زشت تر هم می شود، وقتی خیانت کار با بی شرمی خود را خادم ملت هم می خواند و
"گلشیفته ها" را هم خائن می داند. این هست تراژدی بزرگ امروز ما ایرانی
ها. قبول دارم نسلی هستیم
سرگردان. نه آنچنان که می خواهند سنتی هستیم، نه آنچنان که می خواهیم مدرن. خسته
هستیم اما درمانده نباید باشیم. نگران هستیم اما ناامیدی به صلاح نیست. اگرچه شاید
فرصت و توان اصلاح نداشته باشیم و مثل همه ی نسل های گذشته با آرزوهای بزرگ برای
یک کشور بزرگ بمیریم، اما هر یک از ما می تواند، حداقل صدای متفاوتی باشد از
حاکمیت. سفیر واقعی باشیم برای جامعه ای ایرانی. اگرچه کاری از دست های یک نسل
سوخته بر نمی آید اما شاید صدایش، نگاهها را عوض کند. برای خانم گلشیفته فراهانی و
حامد حدادی که در بالاترین سطح ورزش امریکا بازی می کند و برای هزاران جوان ایرانی
که به موقعیت بالای هنری، ورزشی و علمی در دنیا رسیدند و هنوز خود را ایرانی می
خوانند، ارزوی پیشرفت بیشتر و سلامتی دارم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 6:59 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام هیچ وقت فراموش نمی کنم خرداد سال 84. روزهایی که بحث انتخابات داغ بود. دفتر تحکیم وحدت و سازمان ادوار انتخابات را تحریم کرده بوند و انجمن های اسلامی هم عدم مشارکت را در دستور کار داشتند. تحریم، عدم مشارکت، سهم خواهی گروه های مختلف اصلاح طلب و ... باعث شد احمدی نژاد و هاشمی به دور دوم راه پیدا کنند. مردم اما انتخاب سختی پیش رو نداشتند. هاشمی روحانی، نماد 30 سال حکومت جمهوری اسلامی بود و احمدی نژاد مصلحی بود که قرار بود شعاعر اول انقلاب را زنده کند، مفسدان را به صلابه بکشد و رونقی هم به سفره مردم ببخشد. احمدی نژاد یک پارادوکس تاریخی هم بود چرا که خودی ترین کاندیدای نظام بود که همه دولت های گذشته نظام را هم نقد می کرد. مغز! پوزیسونی داشت اما حرف های اپوزیسونی می زد. صبحی که شبش احمدی نژاد انتخاب شده بود بدترین صبحی بود که دیده بودم. بسیجی ها خوشحال از کشیدن هاشمی به زیر بودند،مشت محکمی به دهان تحریمی ها زده بودند و مسخره می کردند منی که به معین رای داده بودم و همیشه ادعا داشتم ما در اکثریتیم و مردم با اصلاح طلب ها هستند و ... روزهای بعد اما شیرینی و بیانیه دادن برادران تحت عناوینی چون دانشجویان عدالت خواه و ... شروع شد. روزهای بعد اما روزهای بدتری برای ما بچه های انجمن اسلامی هم بود. همه به دنبال مقصر بودیم. جنگی بود بین مشارکتی ها و تحریمی ها. اخرین سال دانشجویی من هم تمام شد، به کمک بچه با همه سختی که مدیران احمدی نژادی دانشگاه برای انجمن و انتخاباتش درست کرده بودند( معتقد بودند کاندیداهای انجمن باید طی یک نامه اعتقاد کامل خود به قانون اساسی و اصل ولایت فقیه را نشان دهند) و بدون تن دادن به شرایط دانشگاه، انتخابات انجمن برگزار شد و تنها تشکل مستقل و منتقد دانشجویی به دوستان جوان تری منتقل گشت. این قدر خسته و اذیت شده بودیم که وقتی شورای مرکزی دوره بعد انتخاب شد و خیالم راحت، اهسته با خوشحالی گریستم. اولین تجربه زیستن در فضای احمدی نژادی گرانقدر بود. سال های دانشجویی که تمام شد همه پراکنده شدیم. روزها فارغ از همه چی ،همچنان در گذر بودند. احمدی نژاد داشت کم کم نشان می داد که یک طبل تو خالی هست. مبارزه با فساد در اسمهای مفسدان در جیب رئیس جمهور خلاصه شد. نفتی سر سفره نیامد، همانی هم که بود کم شد. کت بی ریخت جایش را به کت شلور بدقواره داد. حرف های عجیب و غریب ریس جمهور، اس ام اس موبایل ها شد. توهم ازادی ای که در دوران خاتمی داشتیم هم از کف دادیم. دوران سرکوب و منکوب شروع شده بود . سیستم حتی به امسال فرزاد حسنی که اقا اقا گفتنش گوش فلک را کر کرده بود، رحم نکرد. پوتین دخترکان بهانه بازداشت ها شد، روزهای ناامنی شروع شد روزهای خوش ریگی در بیابان های ایران! از راه رسید. اما روزهای طلایی رسوایی هم در راه بودند. روزهای که پرده برافتاد و هویت دروغین یک عمر ادعا، مسجل شد. معلم قرانی داشتیم که یک روز درس بزرگی از قران به من داد. می گفت نابودی یک ظالم همیشه به دست مومنان نیست گاهی تقدیر خدا بر نابودی یک ظالم توسط یک ظالم دیگر است. ماجرای لو رفتن کردان در مجلس توسط نژاد حسینیان شاید مصداق همان حرف معلم من باشد. روزهای بعد از به وزارت رسیدن کردان سایت های فارسی پر بود از انواع مدارک و استدلال ها، که شکی بر دروغ بودن گواهی دکتر کردان!! باقی نگذاشته بودند. اما در انبوه هیاهویی که درست شده بود صدای خاموش یک گروه کاملا به گوش می رسید. ان صدایی که در دوران هشت ساله خاتی وای اسلاما می کرد، ان صدایی که همیشه دم از عدالت می زد، مبارزه با فساد خواسته اش بود، ان صدایی که برای دفاع از اسلامیت نظام کفن می پوشید، ان صدایی که بیش از صد مجله و روزنامه را بست تا بلندتر داد بزند، ان صدایی که دوستان بسیجی من هم با ان هم ندا بودند. ان صدایی که شادی اش در روز سوم تیر گوش من را اذیت کرد، ان صدایی که روز چهارم تیر شیرینی داد. این روزها فساد از همیشه عیان تر شده و دیگر کاغذ پاره گوشه ی جیب احمدی نژاد نیست. ادمی که با مدرک دروغین به بالاترین پست ها دست یافته و حقوق های ان چنانی گرفته، امروز با اسم استخاره، بودن خودش را در پست وزارت کشور توجیه می کند. اما با این حال خبری از اعتراض ها نیست. هنوز هیچ تشکل بسیجی در سرتاسر کشور بیانه صادر نکرده و خبری از ان شب نوشته های ان چنانی در دانشگاه ها هم نیست. بد نیست خاطره ای تعریف کنم از دانشگاه شهید عباسپور. یکی از دوستان بسیجی که تا مقام معاونت فرماندهی بسیج هم ارتقا پیدا کرده بود، نوشته هایی داشت که سرتاسر نفرین بود و نقد. بدتر از همه دوست داشت مثل سروش و اوینی هم بنویسد که البته معجون عجیبی بر صفحه کاغذ می ساخت. روزی شورای مرکزی انجمن اسلامی با وزیر سابق نیرو دیدار داشت. دلمان خون بود از مجوز ندادن مسئولین دانشگاه به برنامه های انجمن. اما دلمان سوخت به حال وزیری که مستاصل شده بود از بیانه هایی که عده ای از دانشجویان در مجلس هفتم پخش کرده بودند. بیانه را دست ما داد. فقط یک نگاه به کلمات نوشته شده کافی بود تا بفهمیم نگارنده نامه، همان معاون بسیج خودمان هست. نامه پر بود از مصادیق عجیب و غریب فساد اقتصادی و ... در دانشگاه. به صورت زننده ای توهین شده بود به مسئولین دانشگاه و وزارت نیرو. امروز نمی دانم آن دوستم ،در مقابل این فساد چه جبهه ای گرفته؟ نمی دانم در مقابل فسادی که در دانشگاه زنجان در حال اتفاق بود بیانه ای هم داده؟ قبول دارم عنوان این پست زشت ترین و بی ریخت ترین عنوانی بود که تا به حال انتخاب کرده بودم، اما این دروغ اخیر را ستایش می کنم چرا که چشم های من را باز کرد. فهمیدم ریش های بلند داشتن، لباس روی شلوار انداختن، حرف از اسلام زدن، در روز عاشورا سینه زدن، عدالت را درخواست کردن، همه و همه در کلمه" ادعا" خلاصه می شود. متوجه شدم همه زندگی و هر چه که می بینیم دروغ هست، مگر خلافش ثابت شود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 9:18 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خیلی وقت هست دلم برای این شعار تنگ شده، کاش می
شد دوباره برمی گشتم به گذشته. کیف کوچکم را دستم می گرفتم ساندویچ پنیر و یک سیب
بزرگ با چند تا کتاب و دفتر را مچاله می کردم و برای رسیدن به سرویسی که همیشه دیر
می رسیدم خداحافظی نکرده با کفش هایی که بسته نشده بودند، می دویدم تا برسم به
خیابان پاسداران. در مقابل افتابی که در سرمای زمستان دوست داشتنی بود بایستم، صبر
کنم و به ادم ها نگاه کنم. مینی بوس کهنه اقای نخعی که زیاد مهربان نبود از راه می
رسید و من با خوشحالی که این بار هم جا نماندم، سوار می شدم، می نشستم، می چسبیدم
به دوستم که هر دو گرممان شود. به مدرسه برسیم دوباره بدویم تا در حیاط زیبای
مدرسه با درختای کاج قدبلندش که همیشه نگاه ما می کردند، صف بکشیم، قران گوش کنیم
سعی کنیم ساکت باشیم. دوباره بترسم از نگاه اقای ربیعی معاون مدرسه، دوباره فریاد
بزنم "تا انقلاب مهدی از نهضهت خمینی محافظت بفرما". دوباره بشنوم که
شما" اینده سازان این مملکت هست" دوباره گیج شوم که این" اینده ساز
"یعنی چی؟ وقتی اقای ربیعی پرسید کی خسته هست داد بزنم "دشمن". اما امروز در 24 سالگی من از دشمن خسته ترم. خسته
شدم این قدر که از من پرسیدند" where r u from?"
و من نفس راست کرده، سینه سپر کرده می گفتم"Iran" و بعد طرف با یک لبخند احمقانه
بگوید"??ok, Mr ahmadi
nejad" و من این بار نفس
رو بیرون کرده، با سری که به زمین نگاه می کند، تایید کنم بله ما هموطن هستم. خسته شدم روزی که استادم پرسید" چرا ایرانی
ها نمی خواهند برگردند به ایران؟" استاد در ادامه گفت " من دانشگاه Colorado امریکا درس خوندم. خیلی دوست ایرانی داشتم که
نمی خواستند برگردند واقعا چرا؟" خسته شدم روزی که که احمد دوست سودانی به من گفت احمدی نژاد و عمر
عبدالبشیر دو تا تروریست هستند. تروریست بودن حاکم خودش به من ربطی نداشت اما
عصبانی شدم که گفت احمدی نژاد تروریست هست. توضیح دادم که این طور نیست. خسته تر
شدم به این خاطر که از کسی که متنفر هستم، از کسی که نه برای خودش ابرویی گذاشته
نه برای ما، باید دفاع کنم. خسته شدم وقتی در یوتیوب دیدم که کامران هومن دو
خواننده که خیلی دوستشان داشتم گفتند ما کانادایی هستیم." دیگه" نمره 20
کلاس " هم به خستگی من اضافه شد. خسته شدم وقتی الفی دوست مالایی من پرسید"
شما هم عرب هستید؟" توضیح دادم نه ما یک تمدن دیگر با یک زبان دیگر هستیم.
پرسید" تمدن بابل" خسته شدم تا حالیش کردم نه. مسخره کردمش و گفتم شما
از تاریخ اندازه یک گوسفند هم نمی دونید. گفت: این مشکل من نیست، مشکل شماست که
خودتون رو نتونستید معرفی کنید" خسته شدم این قدر که خبر از احتمال جنگ خواندم. تحلیل
های کارشناسان روسی کارشناسان هلندی اسرائیلی، روزنامه نگاران و ... که مدام از
جنگ حرف می زنند بی رمقم کردند. خسته شدم از حرف حسن که می گفت ایرانی ها نمی
گذارند شرکت های غربی در عراق کار کنم. خسته شدم وقتی نوشته سعید لیلاز را خواندم که
نوشته بود" بحران اقتصادی در سال های 88 تا 90 تازه در راه هست " خسته شدم وقتی عکس های مردم حاشیه نشین شیراز را
که در حلبی اباد زندگی می کردند در سایت جام جم دیدم. خسته هستم وقتی می بینم دشمن خدا( ادم دروغگو)
در یک نظام اسلامی وزیر داخله شده. خسته شدم وقتی با حمید که حالا یک همسر
غیرایرانی گرفته صحبت می کردم. می گفت ایران یک کشوری هست که پدر و مادرم در ان
زندگی می کنند نه بیشتر. حمید به دنبال یک پاسپورت دیگر هست. خسته هستم چون می بینم همه زندگی دوست های
ایرانی من شده درس خواندن برای فرار کردن برای پذیرش گرفتن از سنگاپور و استرالیا
و ... برای زندگی کردن در یک سرزمین دیگر. خسته هستم وقتی به کودکی خودم و دوستانم فکر می
کنم، به زمانی که نفت 8 دلار به فروش می رفت. بخشی از این پول نفت که باید
برای خریدن تجهیزات جنگی مصرف می شد به واردات پوشک و شیر
خشک اختصاص یافت. وقتی فکر می کنم برای زنده ماندن ما، خیلی ها مردند، خیلی ها که
ماسک شیمیایی نداشتند، وحشت می کنم. خسته هستم وقتی شادی خارجی ها را می بینم
وقتی به ارامش، به ورزش کردن، به درس
خواندن بدون استرس، به خندیدن و به اگاهی های کار انها نگاه می کنم. حسادت خوب
نیست ولی حسودی دیگرانی که روزی هیچ نداشتند خیلی خسته کننده هست. کلا خسته هستم. یک بلندی برای پریدن!!! سراغ
ندارید؟ همین طوری برای رفع خستگی شوخی کردم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 20:23 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
غربت فقط 4 حرف دارد اما اگر پای صحبتش بنشینی،
حرف های بیشتری از این کلمه می شنوی. اینجا من هم عادتم شده، شنیدن دردهای غربتانه انسانها، دیدن گریه های بی
صدای مردانه، صحبت کردن به زبانی که به زبان نمی ماند، خواندن خبرهایی از خانه که
تن را می لرزاند و ... اما گاهی هستند تجربیاتی که این زندگی سخت را راحت تر کنند. چند وقت پیش با جواد دوست عراقیم صحبت می کردم.
صحبت را به سمت مسائل سیاسی هل دادم. قصدم این بود که احساس واقعی یک عراقی را که درباره
عراق پس از صدام بدون واسطه دریابم. استدلال جالبی کرد. می گفت شما انقلاب کردید و
شاه کشور را به انقلابیون واگذار کرد، اما این اتفاق در عراق نمی افتاد چون صدام
حاضر بود همه مردم را برای حفظ حکومت خودش قربانی کرد. مردم به دو دسته تقسیم می
شدند. دسته اول که پذیرفته بودند و زنده بودند و دسته دوم که سرناسازگاری با حکومت
داشتند ولی مرده بودند. دسته سومی وجود نداشت. اینده ای هم پس از مرگ صدام وجود
نداشت چون فرزندانی داشت که میراث دار پدر بودند و برای حفظ ان باکی از کشتن انسان
ها نداشتند. امروز با مصطفی یکی دیگر از بچه های عراق صحبت
می کردم. این بار شگفت زده شدم وقتی گفت اینده ای برای عراق متصور نیست و تلویحا
از حمله امریکایی ها انتقاد کرد و متاسف بود که چرا این همه در این چند سال اخیر
مردند. هم جواد
و هم مصطفی از شیعیان عراق هستند و به طور مشخص زندگی چندان جالبی در حکوت صدام
نداشتند. اما امروز دارای عقیده کاملا متفاوت با هم هستند. واقعی عراق به چه سمتی
حرکت می کند، کشوری اباد با حکومتی دموکراتی و روحانیون شیعه ای که خارج از چارچوب
دولت وظیفه ای تاریخیشان را انجام می دهند. عراقی که الگویی می شد برای حکومت های
عربی منطقه و همچینین روحانیون ایران که نشان دهد، می شود هم دیندار بود هم قانون
اساسی منطبق بر قوانین اسلامی داشت و هم ازاد بود. می شود مانند ایت الله سیستانی
حاکم قلب ها بود اما حکم حکومتی نداد، در جایگاه منتقد دولت ها نشست و نه بنا به
مصلحت از دولتی بی صلاحیت دفاع کرد، یا
عراقی که در چنگال تروریست های منطقه خواهد بود و صدای ناامنی و مرگش منطقه را بر می دارد. من همچنان امیدوارم، حالت اول اتفاق بیافتد اما
دقیقا نمی دانم با جواد باید موافق باشم یا با مصطفی همدردی کنم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 14:6 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدا بیامرزد کورش بزرگ را با دعایی که بر این
ملت بیچاره کرد." خدایا ایران را از شر دروغ، دشمن و خشکسالی امان نگه دار."
اولین بار وقتی شنیدم واقعا نفهمیدم چه
ربطی هست بین خشکسالی و دروغ و چرا کورش رفع بلاهای بدتر دیگری را از خدا نخواست. امروز اما
درک این دعا برایم اسان شده و مطمئن شدم که بزرگیش نه به خاطر فتوحاتش بود نه به
خاطر بخشش و مدارایی که با مردم می کرد، کبیر بود چون فهمیده و خردمند بود. اما
دعا : 1- خشکسالی: خشکسالی را باید ازنزدیک لمس کرد تا فهمید ابرهایی که نمی بارند چه فجایعی به بار می اورند. درختان قطوری که سالیان سال خم
به ابرو نیاورده اند در خشکسالی های اخیر گردن خم کردند، مردمی که روزگاری بیابان
بی اب را با قنات های که کیلومتر ها طول داشت رام کرده بوند و روزیشان را با کار
سخت از طبیعت و خدا می گرفتند امروز چشم به دولتی دارند که روزی رسانشان شده. برای مقابله با خشکسالی فقط باید یک فرضیه را
پذیرفت. خشکسالی را به عنوان یک واقیت
همیشگی نه یک پدیده ناگهانی بشناسیم. در نتیجه برنامه ریزی برای توسعه یک منطقه
(زیربنایی، اشتغال، بهره برداری ار منابع طبیعی و...) بر مبنای شرایط بحرانی شکل
می گیرد مانند ساختمانی که برای تحمل زلزله های سخت( اگر چه روی ندهد) ساخته می
شود. این کار صورت نخواهد گرفت مگر با مدیریت هوشمندانه منابع اب، صرفه جویی سختگیرانه و تبدیل اقتصادی که بر نفت و کشاورزی سنتی استوار
هست به اقتصادی که بر پایه تولید دانش و انجام خدمات (IT,BUSINESS,TOURISM,…) رونق دارد. در حال حاضر تقریبا هیچ مدیریتی اعمال نمی شود.
پول نفت تزریق شرکت های ضررده اب منطقه
ای، ابفا و ابفار (اب و فاضلاب روستایی)می شود. این شرکتها بی رحمانه چاه عمیق می
زنند(به قول جلال ال احمد گردن زمین را می
زنند) و ملیاردها تومان پول برای انتقال اب به نقاطی که نه تولیدی دارند نه ثروتی خلق می کنند صرف می شود. شبکه اب شهری بیش
از 30 درصد نشت دارد و مردمی که حتی نیمی از ارزش اب را هم به لطف یارانه های
دولتی پرداخت نمی کنند بی ملاحظه مصرفش می کنند و کشاورزی که بر دانشی قوام نیافته،
مابقی آب را می بلعد. می ترسم از روزی که نه نفت داریم نه چاهی که اب دهد. روزی که
زیاد هم دور نیست حداکثر یک نسل. 2- دروغ: "دروغگو دشمن خداست " را از بچگی در
گوشمان می خواندند. "گفتار نیک" هم همیشه چزو صفات نیک بوده. پس چرا این قدر دروغگو
هستیم؟ دروغ درجاتی دارد که از تکذیب شیطنت های بچگانه یک بچه گرفته تا اطلاعات نادرست به ملتی دادن، متغیر هست.
بزرگی و کوچکی دروغ نقشی در مذمتش ندارد اما به تاثیرش نقش می دهد. داغ ترین دروغ های اخیر را وزرای
نیرو و کشور گفتندد. بانک مرکزی چند وقت بیش اعلام کرده بود بی برقی امسال ربطی به
خشکسالی ندارد و کاهش رشد تولید برق در این سه سالست که امسال برقی برایمان نگذاشته.
و وزیر کشوری که قرار هست امانت دار رای مردم و حافظ امنیت یک کشور باشد با مدرک
دروغین سالها مشغول خدمت گذاری!! بوده. دروغ اعتماد مردم که یک سرمایه اجتماعی است
را نسبت به همه چیز زایل می کند و اگر هم سنگی
در گذشته بر سنگ دیگری بند بود را هم از هم جدا می کند. یکی از راههای رفع خطر
دروغ از جامعه مجازات دروغگوست. باید گوش
بچه ی شیطان را که با دروغش باعث خندمان هم شده کشید وزیر نیرو را نه به خاطر بی
برقی که به خاطر دروغ استیضاح کرد و وزیر کشور هم به اشد مجازات یعنی سه سال زندان
محکوم کرد. شاید برای دیگران درس عبرت باشد. 3- دشمن: سخن گزاف نیست اگر بگویم " پر دشمن ترین ملت جهان" بودیم و
هستیم. تیغ تیز هر کس را که می خواست از
شرق به غرب برود(چنگیز) و هر کس که از غرب به شرق بیاید(اسکندر) بر سرمان خورد.
باید اضافه کرد دشمنی های تاریخی ترکان عثمانی و ازبکان را که هر از گاهی نوازشمان
می دادند و اعرابی که دین خدا، دین رحمت را بهانه کرده شمشیری که روزی بر کفار می
کشیدند، بر ما هم کشیدند. اخرینشان صدام !!بود
که می خواست دوباره سردار قادسیه شود ولی روزگار یزدگرد سومش کرد که فراری شده بود
از دست سپاه امریکا. با این حال اگرچه وارد دنیای جدیدی شدیم که دیگر جای شمشیر را
چانه زنی های سیاسی گرفته و منطق برد برد ( منافع دو طرف) حرف اخر را می زند اما ما مردم بیچاره به خاطر
سیاست های حاکمیت، باز هم دشمن هایی داریم که حمله به ایران به عنوان یک گزینه روی
میزشان هست. رفت و امدمان فقط محدود به
چند کشور اسیایی و همسایه شده و گرفتن روادید حتی دانشجویی ارزویی هزارن جوان
گشته. به عنوان مثال دانش اموزان تیم المپیاد کامپیوتر از رفتن به مسابقات باز
ماندند چراکه سفارت مصر روادید صادر نکرد. به همه اینها باید دشمنان داخلی مردم را
هم اضافه کرد که شرحش در این پست نمی گنجد. کوروش رهبر بزرگی بود چون درست فهمیده بود عواملی که ارامش یک مملکت را بر هم می زند و توسعه و امنیت
را می کاهد. امروز اگر منزوی هستیم، اگر دشمنان زیادی داریم، دشمنانی که روزی از
ترس به چشمانمان نگاه هم نمی کردند(همین امارت ویران شده عربی را می گویم که
حاکمیت ما ابادش کرد و امروز چشم به خاک وطن دارد)، اگر از نظر اجتماعی جامعه ای از
هم پاشیده داریم و اگر در مقابل بحران های طبیعی این قدر خوار و ذلیل شدیم، مسلما
به این دلیل نِست که خدا وقعی به دعای پیامبرش کورش نگذاشته . کشوری که از پس عرب
و مغول و یونانی برامده و با یک کتاب(شاهنامه) فرهنگش و زبانش را حفظ کرده حتما از عهده گذشتن از این دوره
تاریک هم بر می اید. فقط عجله دارم که گفته پیامبر هر چه زودتر رنگ واقعیت به خود
بگیرد، هر چند که تاریخ درستی اش را تایید می کند. این نوشته را در حالی که شعر
فرهاد" والاپیامدار محمد، گفتی که یک دیار هرگز به به ظلم و جور نمی ماند،
برپا و استوار، هرگز هرگز " زمزمه می کنم و با ارزویی که به بزرگی ارزوی کورش در دلم دارم، تمام می کنم. نیمه شعبان نزدیک است و چشمها منتظر.
اگر حتی فرهاد دوباره نیاید و کاوه هم به مرگ اخرین فرزندش راضی شده باشد، مهدی
حتما می آید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 21:47 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح وقتی خورشید از خراسان طلوع کرد، انقلاب مشروطه "ما" صد و دو ساله شد. گفتم " ما" چون با این که از نسل انقلاب 57 هستم اما احساس تعلق خاطر دارم به انقلاب 1285. احساس می کنم بعد از گذشت بیش از صد سال از انقلاب، "ما" هنوز پیروز نشدیم و صدای طبل جنگ همچنان به گوش می رسد." دشمن" امروز در ظاهر خیلی قوی تر از گذشته شده، اما باطنش از درون در حال تهی شدن هست. گفتم "دشمن" . عمری با این کلمه زندگی کردیم و همیشه در گوشمان می خواندند "دشمن در کمین هست" امروز اما می فهمم دروغی بیش نبوده یا حداکثر یک تهوم مسخره هست. دنیای منافع، دنیای دشمنی ها را از صحنه به در کرده. پس دشمنی که من می خواهم از ان بنویسم با دشمنی که با ان مانوس هستیم متفاوت هست و جنس دیگری دارد. امروز "دشمن" انقلاب مشروطه "ما" یک اندیشه هست. این اندیشه که در این 30 ساله کنترل کامل قدرت را در دست گرفته، اگر چه نخ نما و کهنه نما شده، در دنیای مدرن امروز از رسمیت افتاده اما باز هم هوادارنی وطنی دارد که کورکورانه گردش می چرخند. اصول این ایندیشه بر حداقل دو پایه استوار هست. 1- من بهتر از دیگران هستم. من چون مسلمان ترم!! دیگران حتما گنه کارترند. اصلا مسلمانی در من خلاصه می شود. من برگزیده خدا هستم برای هدایت این قوم کافرون. اسلامی که من می فهمم همان هست که محمد نبی برای مردم می گفت. مگر نه این که لباس دین هم بر تن دارم. من خلیفه خدا هستم برای اصلاح امور. من جانشین مهدی(ع) هستم تا زمان ظهورش، اگرچه هیچ وقت خودش این را نگفت اما من فهمیدم. 2- مردم نمی فهمند. ترجیح من، صلاح مردمان هم هست. اصولا مردمی که نه فقه خوانده اند و نه احکام، چه طور می توانند بفهمند انچه من از اسلام می فهمم. سر این رعایای دو پا، دستی می خواهد که یا گوششان را بکشد یا از سر محبت نوازشی هم بکند. این من هستم که خوب و بدشان را می دانم. به نظرم شروع این اندیشه خطرناک، مغز شیخ فضل الله نوری بود. او که مشروعه را قران سر نیزه کرد تا به شراب قدرت دست یابد. فرزندان شیخ وقتی بعد از انقلاب 57 به جام پدر دست یافتند، دست به تثبیت این اندیشه از قانون اساسی مملکت گرفته تا کتاب درسی بچه مدرسه ایها زدند. امروز ای کاش شیخ زنده بود و می دید آن چه که اندیشه اش برای کشور درست کرده. فرزندان شیخ بر مسند قدرت نشستند، حکومت مشروعه دارند، اما فساد از همه جای این کشور بیرون می زند، صدای فقر مثل صدای گنجشگهای لب پنچره ها همه جا شنیده می شود. زندگی در رودخانه ناامیدی در جریان هست . دیگر از دین خدا حتی قران سر نیزه هم نمانده. ریا تابلوی آویزان دیوارها شده و جوانی سراب عمرها گشته. روزی نیست که در ارزوی کودکی خود نباشم و گله نکنم از خدا، چرا در این زمانه بزرگ شدم و چرا این قدر تنهایم گذاشتی(تنهایمان گذاشتی) . اگر یپرم با فتوای شیوخ ثلاثه نجف، جسم سازنده این اندیشه را از میان برد، امروز این وظیفه ی ماست که به عنوان مشروطه خواه این بار حلقوم خود این اندیشه را بفشاریم و انقلاب مشروطه را به سرانجام برسانیم. امیدوارم و دعا می کنم. پی نوشت: این نوشته را با همه زشتی اش و با همه کاستی هایش به یپرم خان ارمنی تقدیم می کنم. او که مردانه با استبداد جنگید و اگر نبود شجاعت هایش، شاید این خاطره خوب هم در ذهن امروز من ایرانی نبود. اگرچه ارمنی بودنش دسیسه ای شده برای طردش توسط مشروعه خواهان، اما حتما روزی می رسد که از او به عنوان یک قهرمان ملی در کتاب های تاریخ یاد کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 16:49 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
حقیقتا قصد نوشتن نداشتم اما حالش را دارم. همین حالا فکری به سرم زد که دیگر خودم ننویسم و استین را بالا زده و گزارش ها و مقالات مهم روز دنیا از محیط زیست و انرژی گرفته تا ابوما و احمدی نژاد را ترجمه کنم و اگر احیانا حسی هم باشد حاشیه نویسی هم بر آن بیچاره بنمایم. به نظرم مدتی هست که این وبلاگ دچار روزمرگی حاد شده و اندکی تغییر بر حال بی حالش شاید که خوب باشد. در ضمن قصد دارم به زودی یک وبلاگ به زبان انگلیسی هم باز کنم. احتمالا محمل خوبی برای خندیدن به سواد اندکم در انگلیسی و دیدن انواع و اقسام اشتباهات گرامری و املایی باشد ولی مهم سخنانی هستند که به زور از میان نوشته ها فریاد می کشند. منتظر انتقادات همه دوستانم هستم حتی انهایی که با نظراتم همیشه می رنجانمشان!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:5 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خیلی سخت هست درباره موضوعی بنویسی که رای قلبت با نظر عقلت فرق دارد. سخت هست چون ذاتا احساسی هستی اما دوست داری عاقلانه بنویسی. تردید های بزرگ اولین بار وقتی کودک کوچکی بودم به جانم افتاد. دبستانی بودم در مدرسه ای که قبل از انقلاب یک پادگان کوچک نظامی بود و بعد از جنگ مدرسه ای بود برای فرزندان شهیدان جنگ. یاد گرفتن "بابا آب داد "با دوستانی که پدرانشان را از دست داده بودند بسیار دشوار بود. تفاوتمان در پدرانی بودند که از جنگ برگشتند و برنگشتند اما شباهتمان دراحساس مشترکی بود که جنگ برایمان آورده بود. مغرور از پیروزیی بودیم که رزمندگان اسلام برای ایران به ارمغان آوردند. یادمان دادند که هم ایرانی هستیم هم مسلمان. اما این احساس خیلی زود به چالش کشیده شد وقتی معلم تاریخ از حمله مسلمان ها به ایران و شکست ایرانیان سخن گفت. جذابیت های تاریخ را در جنگ هایش باید جستجو کرد. به عنوان یک ایرانی کوچک وقتی داستان های پیروزی سپاه ایران در چنگ با رومیان و یونانیان را می شنیدم، خوشحال می شدم، همان اندازه که به عنوان یک مسلمان تازه که هنوز گناه کردن عادتش نشده بود، پیروزی های سپاه پیامبر بر کفار را برایم می گفتند. اما احساس من در جنگی که ایرانیان شکست خورده و مسلمانان پیروز شده بودند باید چگونه می بود؟ آیا ظلم و تبعیضی که حاکمیت وقت بر مردم ایران روا می داشت می توانست دلیلی برای شکست و تسلیم مردم دانست؟ یا آرزوی پیامبر رحمت در ایچاد یک امت واحده برای من مسلمان این قدر جذاب باشد که شکست ایران را بپذیرم!! این روزها با ترکیبی از تردید، غیرت و نفرت زندگی می کنم. متفرم از حاکمیتی که این زندگی دشوار را برای مردم ساخته، کشورا به لب پرتگاه جنگ سوق داده و آزادی و عدالت برای مردم را هیچ انگاشته. از صمیم قلب آرزوی تغییرات گسترده( با براندازی و انقلاب مخالفم) برای ایران دارم. این تغییرات وقتی در شرایط بسته کنونی حاصل نشود شاید در پی یک حمله گسترده خارجی که همراه با شکست و بی آبروشدن نظام سیاسی همراه باشد اتفاق بیافتد. شاید این چنگ پایانی باشد بر دویست سال عقب ماندگی و دیکتاتوری. شاید که پنجره ای باشد برای ورود ایران به دنیای جدید. همانطور که برای عراق و افغانستان با همه مشکلاتش بود. غیرتی شدم چون به عنوان ایرانی تحمل حمله یک اسکندر دیگر را به ایران ندارم. چون تمام خاطراتم (خوب و بد) در این آب و خاک شکل گرفت. چون همه کسانی که دوستم دارند، در ایران زندگی می کنند. چون نمی خواهم یک شکست دیگر به تاریخ این کشور اضافه شود و ... مردد هستم چون هم متنفرم، هم دل بسته به خاک کشورم. سرگردانم بین عقلی که درصدد اننقام هست(حتی به قیمت ویرانی دوباره ایران) و قلبی که وطن را با همه بدیهایش دوست دارد. روایت می کنند در جنگی در سپاه نادرشاه پیرمردی با شجاعت تمام می جنگید نادر رو به پیرمرد می گوید" وقتی محمود افغان به دروازه های اصفهان رسید،کجا بودی؟" پیرمرد جواب می دهد " من بودم، اما تو نبودی" حکایت تردید های تاریخی این ملت در تمام جنگ هایی که از حکومت داخلی ناراضی بودند و شکست را راحت پذیرفتند شاید در جواب پیرمرد باشد. با این حال با استیصال از خدا می خواهم جنگی نشود، فرصت برای اصلاح زیاد هست. اصلاح به دست خودمان ارزش بیشتری دارد همان طور که اگر به زور شمشیر مسلمان نمی شدیم و آگاهانه انتخاب می کردیم شاید مسلمانهای بهتری بودیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 11:32 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بالاخره صفحه ننوشتن را ورق زدم. اتفاقات زیادی در این مدت افتاده که فرصت تحلیلشان نشد. ماههای که در آن نفس می کشیم به طور فوق العاده ای می توانند سرنوشت ساز و البته تاریخ ساز باشند. دوباره سرنوشت دو ملت ایران و آمریکا به هم گره خورده اند(یا خواهند خورد). خواندن تاریخ را مثل خوردن آب انبه دوست دارم چه همان طور که پیش بینی مزه آب انبه رانی قبل از خوردن می تواند خیلی راحت باشد، نوشتن درباره آینده ای که بی شباهت به تاریخ گذشتمان نخواهد بود، چندان دشوار نیست. پس احتمالات زیر را برای آیندگانی که احتمالا آب انبه هم می خورند می نویسم: 1_ در انبوه خبرهای بد عید امسال گزارش کارشناسان نظامی روسی ترسناک به نظر می رسید. گزارش از گارد گرفتن نیروهای نظامی آمریکا برای یک حمله سریع و شدید حکایت می کرد. کارشناسان روسی گفته بودند این مقدار از آمادگی نظامی برای شرایط عادی و صلح غیرمعمول می باشد. با کنار هم قرار دادن این گزارش، سخنان فرمانده سپاه، مقاله اخیر سیمون هرش، مانور هوایی اسرائیل و ادعای امروز فرمانده نیروهای آمریکایی در بحرین که بستن تنگه هرمز را غیر ممکن دانسته بود به یک نتیجه گیری وحشتناک می رسیم. صدای بمب ها را از همین حالا می شود شنید. اما این جنگ بر جامعه آمریکا چه تاثیری خواهد گذاشت. 2- هفته پیش همان طور که حدس زده می شد کلینتون به کمپین اوباما پیوست. شنیدن گزارش voa خیلی جالب هست. اوباما به شکل باورنکردنی در حال نزدیک شدن به پله های کاخ سفید هست. اما فقط به پله ها. تنها جنگ و فضای امنیتی بعد از جنگ هست که می تواند مک کین پیر و پر تجربه را از اوبامای جوان جلو بیاندازد. اگر این ایرانیان بودند که در اوایل انقلاب باعث شکست نماینده دموکرات ها و پیروزی جمهوری خواهان شدند این بار هم دوباره برگه های رای به جمهوری خواهان نه در دستان آمریکایی ها که در جیب ایرانیان است. تفاوت فقط در فاعل و مفعول بودن است. شاید این تشکر تاریخی جمهوری خواهان از ما باشد. شاید روزی پس از باز کردن قوطی آب انبه به این نتیجه برسم که مزه ای متفاوت با قبلی ها دارد. امیدوارم این اتفاق برای تاریخ هم بیافتد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 18:26 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
احتراما و متاسفانه باید به عرض برسانم این وبلاگ به مدت شاید نامعلومی(از یک هفته تا ...) به روز نخواهد شد. در اولین فرصت اما جواب دوست غربت نشین عزیزم محسن میرزایی را که مقدارکی انتقادات ناروا آن هم به شکل خصوصی!! به این وبلاگ وارد کرده بود را مبسوط خواهم داد. ملتمس دعاهای خوب!!! شما هستم. دوستارتان محمد رضا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:1 توسط محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام چه گرد و خاکی به پا کرده این غضنفر اصولگراها. "عباس پاليزدار " را به خاطر بسپارید، بعدها در کتاب های تاریخ بسیار یاد خواهد شد. احتمالات زیر در مورد عباس آقا به نظر می رسد: ۱- مثل همیشه یک سخنرانی تکراری در مورد مفاسد اقتصادی و تعهد و سعی دولت (و حتی نظام)در مبارزه با مفسدان در حال برگزاریست. سخنران به واسطه درخواست های مکرر حضار، جوگیر شده و اسم هایی که نباید بر ذهنش می آورد بر زبان جاری ساخت. احتمال ضعیفی هست چون سخنران دو نوبت در همدان و شیراز افشاگری کرد. مگر اینکه دوز جوگیری در خون عباس آقا بسیار بالا باشد. ۲- سخنران به دلیل اطلاع از حجم عظیم فساد در نظام و دیدن این همه مفسد، منقلب شده و همانطور که در سخنرانی اشاره کرده به بیماری بی خوابی و وجدان درد مبتلا گشته. به وساطه وجدانی که عمری خفته بود و ناگه بیدار شد، این اسامی هم عیان گشت. این احتمال را نوشتم تا چیزی نوشته باشم، چون بسیار غیرممکن هست. از باب محال بودن شبیه حرکت خورشید گرد زمین می ماند. ۳- عباس آقا یک عروسک خیمه شب بازی هست که توسط عوامل دولت گردانیده می شود. کشتن گربه دم در مجلس هشتم که ریاستش یکی از اصلی ترین مهره های راست سنتی هست می تواند بهانه خوبی برای افشای اسامی بعضی از مفسدان(همه از راست سنتی هستند به جز هاشمی) باشد. ۴- در رژیم قبل برای توجیه ناکامیها و خوابانیدن اعتراضات مردمی، پاره ای از عوامل رژیم به جرم فساد مالی دستگیر و محاکمه شدند. آیا تاریخ دوباره در حال تکرار هست؟ به هر حال این سخنان باارزش هستند، چون می دانیم پالیزدار نه سلطنت طلب هست، نه از جمهوری خواهان خارج از کشور هست و نه از اصلاح طلبان داخل طرد شده از قدت. پالیزدار از دل این نظام این افشاگری ها را انجام داده. یک اصولگرای ناب که از طرف دانشجویان جامعه اسلامی برای سخنرانی دعوت شده و حتما غیرخودی نیست. تابستان 87 بیشتر از آن چیزی که فکرش را می کردیم داغ خواهد شد. از همین حالا بوی سوختن یک ملت را می توان استشمام کرد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:36 توسط محمد رضا
|
|
||